گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹

 

سرم خوش است و به بانگ بلند می‌گویمکه من نسیم حیات از پیاله می‌جویم
عبوس زهد به وجه خمار ننشیندمرید خرقه دردی کشان خوش خویم
شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوستکشید در خم چوگان خویش چون گویم
گرم نه پیر مغان در به روی بگشایدکدام در بزنم چاره از کجا جویم
مکن در این چمنم سرزنش به خودروییچنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۵

 

فضول گشته‌ام امروز جنگ می جویممنوش نکته مستان که یاوه می گویم
تنا بسوز چو هیزم که از تو سیر شدمدلا برو تو ز پیشم تو را نمی‌جویم
لگن نهاد خیالش به چشمه چشممبهانه کرد کز این آب جامه می شویم
بگفتمش که به خونابه جامه چون شوییبگفت خون همه زان سوست و من از این سویم
به سوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱ - تغزل و ستایش صاحب دیوان

 

من آن بدیع صفت را به ترک چون گویمکه دل ببرد به چوگان زلف چون گویم
گرم به هر سر مویی ملامتی بکنیگمان مبر که تفاوت کند سر مویم
تعلقی است مرا با کمان ابروی اواگرچه نیست کمانی به قدر بازویم
رقیب گفت برین در چه می‌کنی شب و روز؟چه می‌کنم؟ دل گم کرده باز می‌جویم
وگر نصیحت دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۳

 

شدم به باغ که کنج فراغتی جویم
غمت ز پرده دل خیمه زد به پهلویم
شدم چو آینه صافی ز شست و شوی سرشک
بدین بهانه چه باشد که بنگری سویم
اگر چه روی به رویم نمی نهی باری
فتد ز روی تو یک بار عکس بر رویم
سرشک من نه ز خون سرخ شد که بی رویت
خیال لاله و گل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۴

 

ز سجده ای که نباشد در ابرویت رویم
به پیشت از خوی خجلت جبین همی شویم
چنان ز مهر تو پر شد دلم که می تابد
هلال نور زهر استخوان پهلویم
ز میل ابروی تو دست داشتم چه کنم
نمی رسد به کمان تو زور بازویم
شبی که بی تو به زانو نهاده روگریم
به یک دو دم گذرد سیل خون ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۰

 

توان شناخت ز خونی که ریخت بر رویمکه صید زخمی آن ترک سخت بازویم
امید طلعت او می‌برد به هر جایمهوای طرهٔ او می‌کشد به هر سویم
به هر چه می‌نگرم جلوهٔ تو می‌بینمبه هر که میگذارم قصهٔ تو می‌گویم
مجو خلاف رضای مرا که در همه عمربه جز مراد تو هیچ از خدا نمی‌جویم
اگر چه نام برآورده‌ام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » به این بهانه درین بزم محرمی جویم

 

به این بهانه درین بزم محرمی جویم

غزل سرایم و پیغام آشنا گویم

بخلوتی که سخن می شود حجاب آنجا

حدیث دل به زبان نگاه می گویم

پی نظارهٔ روی تو می کنم پاکش

نگاه شوق به جوی سرشک می شویم

چو غنچه گرچه به کارم گره زنند ولی

ز شوق جلوه گه آفتاب می رویم

چو موج ساز وجودم ز سیل بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری