گنجور

 
جامی

ز سجده ای که نباشد در ابرویت رویم

به پیشت از خوی خجلت جبین همی شویم

چنان ز مهر تو پر شد دلم که می تابد

هلال نور زهر استخوان پهلویم

ز میل ابروی تو دست داشتم چه کنم

نمی رسد به کمان تو زور بازویم

شبی که بی تو به زانو نهاده روگریم

به یک دو دم گذرد سیل خون ز زانویم

برآستان تو می ایستم به قصد نماز

سجود خاک درت را بهانه می جویم

به سان نقطه منم درمیانه بی سر و پای

گرفته دایره عشق تو ز هر سویم

ز جام عشق غزالی چو جامیم شده مست

نه بر عبث غزل عاشقانه می گویم