گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹

 

ز عشق اگر چه به هر گوشه داستانی هستسری چنین نه همانا بر آستانی هست
بیا، که با گل رویت فراغتی دارمز هر گلی که به باغی و بوستانی هست
اگر بخوان تو از لاغری نه در خوردیمهم از برای سگان تو استخوانی هست
بگوی تا: نزند تیر غمزه جز بر ماچو ابروی تو کسی را اگر کمانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۹۵

 

ز بوی او به دل غنچه ارمغانی هست
ز داغ من جگر لاله را نشانی هست
به باغ رفتم و داغم چنان که پنداری
مرا به غنچه ز دلبستگی گمانی هست
گریزم از نفس خلق وقت دلتنگی
که از نسیم، دل غنچه را زیانی هست
نمانده در گرو سایه همای، سرم
ز من هنوز بر او حق استخوانی هست
مباد حسرت تیغ ترا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی