گنجور

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ - ایضا در مدح همو گوید

 

دمید باد دلاویز و بوی جان آوردنوید کوکبهٔ گل به گلستان آورد
رسید موسم نوروز و یمن مقدم اوبه سوی هر دلی از خرمی نشان آورد
شکوفه باز بخندید و لطف خندهٔ اونشاط با دل محزون عاشقان آورد
نسیم خسته شد و ناتوان و می‌افتدز بسکه رخت ریاحین بوستان آورد
هزاردستان در وصف روی لاله و گلهزار نغمه و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۲۳۲

 

اگر نه جان عزیزی چرا دمی بی‌توبه کام دل نفسی بر نمی‌توان آورد
هزار بوسه لبم زد زشوق بر دهنمازانکه نم دهان تو بر دهان آورد


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۴۵

 

صبا ز زلف تو بویی به عاشقان آورد
نسیم آن به تن رفته باز جان آورد
هزار جان سزد از مژده، گربه باد دهند
که نزد دلشدگان بوی دلستان آورد
خبر ز چین سر زلف مشکبوی تو داد
صبا چو از دل گم گشته ام نشان آورد
اگر نه جان عزیزی، چرا دمی بی تو؟
به کام دل نفسی برنمی توان آورد
دلم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۵۰ - و قال ایضاً بمدحه

 

فراق روی تو مارا بروی آن آورد
که در چمن بسر لاله مهرگان آو.رد
بچین زلف تو چشمم زطراه دریابار
ببوی سود سفر کرد و بس زیان آورد
غم تو کرد جهان را چو چشمۀ سوزن
پس اندر او زتنم تار ریسمان آورد
بنفشه دامن سوسن گرفت در گلزار
عذار تو زنخی سخت خوش بران آورد
چو نیشکر شودش مغز استخوان شیرین
هر آنکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل