گنجور

 
جلال عضد

صبا ز زلف تو بویی به عاشقان آورد

نسیم آن به تن رفته باز جان آورد

هزار جان سزد از مژده گر به باد دهند

که نزد دلشدگان بوی دلستان آورد

خبر ز چین سر زلف مشکبوی تو داد

صبا چو از دل گمگشته ام نشان آورد

اگر نه جان عزیزی چرا دمی بی تو

به کام دل نفسی بر نمی توان آورد

دلم ز لطف تو رمزی به گوش جان می گفت

ز شوق مردم چشم آب در دهان آورد

هزار بوسه لبم زد ز شوق بر دهنم

از آن که نام دهان تو بر زبان آورد

ز وصل تو کمرت همچو من به هیچ برست

وگرچه با تو پدر دست در میان آورد

ز اشک چهره من هست دشت رود آور

عجب نباشد اگر باد زعفران آورد

به دست هجر تو بر جان بی قرارم زد

هر آن خدنگ که ایّام در کمان آورد

کسی به حضرت تو قرب یافت همچو جلال

که روی خود به سوی راست ترجمان آورد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عسجدی

زهی بزرگ عطائی که در مضیق نیاز

امل پناه بدان دست درفشان آورد

ز بیم جود تو کان خاک در دهان افکند

ز یاد دست تو بحر آب در دهان آورد

کمال‌الدین اسماعیل

فراق روی تو ما را بروی آن آورد

که در چمن بسر لاله مهرگان آورد

بچین زلف تو چشمم زطراه دریابار

ببوی سود سفر کرد و بس زیان آورد

غم تو کرد جهان را چو چشمۀ سوزن

[...]

امیرخسرو دهلوی

صبا ز زلف تو بویی به عاشقان آورد

نسیم آن به تن رفته باز جان آورد

هزار جان سزد از مژده، گربه باد دهند

که نزد دلشدگان بوی دلستان آورد

خبر ز چین سر زلف مشکبوی تو داد

[...]

عبید زاکانی

دمید باد دلاویز و بوی جان آورد

نوید کوکبهٔ گل به گلستان آورد

رسید موسم نوروز و یمن مقدم او

به سوی هر دلی از خرمی نشان آورد

شکوفه باز بخندید و لطف خندهٔ او

[...]

جهان ملک خاتون

شب فراق تو جانا مرا به جان آورد

چه عادتست که عشق تو در جهان آورد

که کام دل ز لب لعل خویشتن ندهد

دلم ز جور تو ای جان از آن فغان آورد

فراق روی تو را خود چگونه شرح دهم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه