گنجور

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۸

 

بتاب عارض تا مهر جان بهار شود

بتاب زلفان تا لیل دل نهار شود

تمام روی تو نتوان بیک نظر دیدن

اگرچه بهر نظر چشم کس چهار شود

ستارهٔ بنما یا هلالی از رویت

که قرص بدر خجل آفتاب خوار شود

بکف نهاده سر خود وصال میخواهم

کدام تا بر تو زیندو اختیار شود

برای دوست بود جانکه در تنست مرا

براه دوست فتم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

ظهیر فاریابی » قطعات » شمارهٔ ۴۵

 

پناه ملت و راعی خلق نصرة دین
تویی که چرخ به نام تو نامدار شود
بنای شرع به سعی تو مرتفع گردد
اساس عدل به ملک تو استوار شود
چو در شب حدثان صبح دولتت بدمید
چه جای صبح؟که خورشید شرمسار شود
تو از بزرگی جایی رسیده ای امروز
که آسمان ز قبولت بزرگوار شود
چه وهمها که درو بسته بود مهر و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی