گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۱۸

 

تو خون خلق بریزی و روی درتابیندانمت چه مکافات این گنه یابی
تصد عنی فی الجور و النوی لکنالیک قلبی یا غایة المنی صاب
چو عندلیب چه فریادها که می‌دارمتو از غرور جوانی همیشه در خوابی
الی العداة وصلتم و تصحبونهموو فی وداد کمو قد هجرت احبابی
نه هر که صاحب حسن است جور پیشه کندتو را چه شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۶

 

چه پیکری؟ که ز پاکی چو گوهر نابیزهی، سعادت آن خفته کش تو هم خوابی
نقاب طرهٔ شبرنگ زیر چهره چه سود؟که چون ستارهٔ روشن ز زیر می‌تابی
دلم ز پستهٔ تنگ تو چون براندیشدبه چهر زرد و دم اشکهای عنابی
بقای حسن چو گل چند روز می‌باشدبکوش تا مگر این چند روز دریابی
کشیده‌ای چو کمان دشمن مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۹

 

ز زلف و روی تو خواهم شبی و مهتابیکه با لب تو حکایت کنم ز هر بابی
خیال روی تو چون جز بخواب نتوان دیدشب فراق دریغا اگر بود خوابی
کنونکه تشنه بمردیم و جان بحلق رسیدبراه بادیه ما را که می‌دهد آبی
هنوز تشنهٔ آن لعل آبدار توامز چشمم ار چه ز سر برگذشت سیلابی
اگر چه پیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۲۸

 

اگر عنانِ عنایت به سوی ما تابی
مگر بود که مرا زنده باز دریابی
عجب اگر اجلم مهلتِ وصال دهد
مگر که دیر نیایی و زود بشتابی
بیا کز آتشِ فرقت چو ژاله می‌بارد
بر آبگینه ی رویم سرشک عنابی
غمت به تیغ بلا پوست باز کرد ز من
ندانم از که درآموخت رسم قصابی
ز روی هم‌چو زرم اشک سیم می‌سازد
زهی فلان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری