گنجور

 
خواجوی کرمانی

ز زلف و روی تو خواهم شبی و مهتابی

که با لب تو حکایت کنم زهر بابی

خیال روی تو چون جز بخواب نتوان دید

شب فراق دریغا اگر بود خوابی

کنونک تشنه بمردیم و جان بحلق رسید

براه بادیه ما را که می دهد آبی

هنوز تشنه ی آن لعل آبدار توام

ز چشمم ارچه ز سر برگذشت سیلابی

اگرچه پیش کسانی خلاف امکانست

که تشنه جان بلب آرد میان غرقابی

معینست کزین ورطه جان برون نبرم

که نیست بحر غمم را بدیده پایابی

ز شوق نرگس مستت خطیب جامع شهر

چو چشم شوخ تو مستست پیش محرابی

رموز حالت مجذوب را چه کشف کند

کسی که او متعلّق نشد بقلّابی

بیا که خون دل از سر گذشت خواجو را

مگر بدست کند از لب تو عنّابی