گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶

 

اگر به مجلس قاضی نموده‌اند که: مستممرا ازان چه تفاوت؟ که رند بودم و هستم
مرا چه سود ملامت؟ به یاد بادهٔ روشنکه پند کس ننیوشم کنون که توبه شکستم
اگر چه گوشه گرفتم ز خلق و روی نهفتمگمان مبر که ز دام تو شوخ دیده برستم
گمان مبر که بدوزم نظر ز روی تو هرگزکه من چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۲۵

 

خراب کرد به یک بار خواب نرگس مستم
خبر دهید به جانان که دل برفت ز دستم
ز بس که این دل خون گشته در دوید به چشمم
نایستاد دلم تا میان خون ننشستم
هزار شب رود و من به خواب چشم نبندم
کنون چگونه ببندم که از نخست نبستم
مه من ار به تو بینم، «بت چه پرستی؟»
چو دین به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۳

 

به سعی ضعف ‌گرفتم ز دام خویش نجستم

بس است این که طلسم غرور رنگ شکستم

ز بس که سرخوشم از جام بی‌نیازی شبنم

بهار شیشه به رویم شکست و رنگ ببستم

سراغ گوشهٔ امنی نداشت وادی امکان

چو گرد صبح به صد جا شکستم و ننشستم

گذشت همت ازین نه هدف به نیم تغافل

کمان ناز که زه کرده بود صافی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی