گنجور

شعرهای با وزن «مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)» و حروف قافیهٔ «ینم»

 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۴

 

من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم

کسی دگر نتوانم که بر تو بگزینم

بپرس حال من آخر چو بگذری روزی

که چون همی‌گذرد روزگار مسکینم

من اهل دوزخم ار بی تو زنده خواهم شد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی شیرازی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۶۷

 

سگی شکایت ایام بر کسی می‌کرد

نبینی‌ام که چه برگشته حال و مسکینم

نه آشیانه چو مرغان نه غله چون موران

قناعتم صفت و بردباری آیینم

هزار سنگ پریشان به یک نگه بخورم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی شیرازی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳

 

شود میسر و گویی که در جهان بینم؟

که باز با تو دمی شادمانه بنشینم؟

به گوش دل سخن دلگشای تو شنوم؟

به چشم جان رخ راحت فزای تو بینم؟

اگر چه در خور تو نیستم، قبولم کن

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

رهی معیری » چند قطعه » نابینا و ستمگر

 

فقیر کوری با گیتی آفرین می گفت

که ای ز وصف تو الکن زبان تحسینم

به نعمتی که مرا داده ای هزاران شکر

که من نه در خور لطف و عطای چندینم

خسی گرفت گریبان کور و با وی گفت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » گل نخستین

 

هنوز همنفسی در چمن نمی‌بینم

بهار می‌رسد و من گل نخستینم

به آب جو نگرم خویش را نظاره کنم

به این بهانه مگر روی دیگری بینم

به خامه‌ای که خط زندگی رقم زده است

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۲

 

ادب سرشتهٔ عجزم مپرس از آیینم

به پا چو آبله فرسودنست تسکینم

ز محو یاد تو آزار کس چه امکان است

مژه ندید گرانی ز خواب سنگینم

به اختلاط هوس سخت مایلم یارب

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۵۸

 

چنین که غمزه خوبان نشست در کینم

مدان که یک نفس ایمن ز فتنه بنشینم

حلال باد چو می خون من بر آن ساقی

که غرقه کرد به یک جرعه تقوی و دینم

چنان اسیر بتم کم ز قبله نیست خبر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۱۱

 

به دیده ای که ز راه تو خار و خس چینم

دریغم آید اگر در گل و سمن بینم

اگر چه دنیی و عقبی کنند بر من عرض

من آستان تو بر هر دو کون بگزینم

من و دعای تو همواره این بود کارم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۱

 

نشان پای سگانت که بر زمین بینم

برآسمان شرف هست عقد پروینم

برآن سرم به رهت کرده پای از سر خویش

که تا به جاست سر من ز پای ننشینم

جمال عارض و خط تو یاد می‌آید

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

حزین لاهیجی » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۸۰

 

خزان چه می برد از نوبهار رنگینم؟

گل همیشه بهار است، داغ دیرینم

فتاده است به بی نسبتان مدار مرا

فلک چو مصرع برجسته، کرده تضمینم


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی
 

اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰

 

بهر کژم که نهی نقش خویش می بینم

نه آن حریفم لیکن که مهره برچینم

گرفت دستخوشم، عشوه وصال تو لیک

بدست نامد خوش خوش ز پای ننشینم

بر آن دلم که نبینم بچشم روی صلاح

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اثیر اخسیکتی