گنجور

شعرهای با وزن «مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)» و حروف قافیهٔ «تاو»

 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۵

 

به جان پیر خرابات و حق صحبت او

که نیست در سر من جز هوای خدمت او

بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است

بیار باده که مستظهرم به همت او

چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ شیرازی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۸

 

من آن نیم که بگویم حدیث نعمت او

که مست و بیخودم از چاشنی محنت او

اگر چو چنگ بزارم از او شکایت نیست

که همچو چنگم من بر کنار رحمت او

ز من نباشد اگر پرده‌ای بگردانم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹

 

نگار من که میان بسته ام به خدمت او

هزار شکر که مستظهرم بهمَّت او

اگر چه در قدمش همچو سایه بی قدرم

ز فرق ما مرواد آفتاب دولت او

لبش به دور ازل جرعه ای به ما بخشد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابن حسام خوسفی
 

وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۷۱ - نیز در مدح ملک اتسز

 

بتی ، که ماه برد روشنی ز طلعت او

ربودن دل عشاق گشته صنعت او

چو شب سیاه شود در دو چشم من عالم

اگر نبینم روزی جمال طلعت او

همیشه سوی وفای ویست رغبت من

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۹۰۵

 

غلام پیر خراباتم و طبیعت او

که نیست جز می و شاهد حریف صحیت او

در آن زمان که نن ماه غبار خواهد بود

نشسته باشم بر آستان خدمت او

چو نیست در کف زاهد بضاعت اخلاص

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

فیض کاشانی » شوق مهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰

 

به خاک پای امام و به حق نعمت او

که نیست در سر من جز هوای خدمت او

بهشت اگرچه نه جای گناهکاران است

گناه سوز بود آتش محبت او

اگر به معصیت آلوده گشت دامن من

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی