گنجور

 
وطواط

بتی ، که ماه برد روشنی ز طلعت او

ربودن دل عشاق گشته صنعت او

چو شب سیاه شود در دو چشم من عالم

اگر نبینم روزی جمال طلعت او

همیشه سوی وفای ویست رغبت من

همیشه سوی جفای منست رغبت او

ضمیر دوست قران کرده با عداوت من

دل منست قرین گشته با محبت او

مرا ز صورت او جان و دل شود خرم

هزار جان و دل من فدای صورت او

فزوده زینت دهر آفتاب چهرهٔ او

ربوده رونق سرو اعتدال قامت او

چو سبزه ایست بر اطراف چشمهٔ حیوان

بگرد دو لب نوشین دمیده سبلت او

شدست بسته تن من بینند انده او

شدست خسته دل من ز تیر محنت او

بباد دادم از دست وصل او و کنون

چو خاک ماندم در زیر پای فرقت او

شدست عادت من خدمتش ، بدان معنی

که هست خدمت شاه زمانه عدت او

علاء دولت ، فخر ملوک ، نصرت دین

که هست قاعدهٔ ملک و دین ز دولت او

خدایگانی ، فرخنده حضرتی ، شاهی

که سجده گاه سلاطین شدست حضرت او

مقر نگیرد اقبال جز بدرگه او

کمر نبندد ایام جز بخدمت او

شدست کار ولی ساخته ز بخشش او

شدست جان عدو سوخته ز هیبت او

بخیل باشد دریا ، حقیر باشد چرخ

بگاه جود و شرف پیش دست و همت او

نظام دین و دول گشته تیغ و خامهٔ او

جمال ملک و ملل گشته جاه و حشمت او

ز بیم رایت عمر عدو نگون گردد

چو بر فرازد دست فتوح رایت او

نمونه ایست بهشت از حریم مجلس او

نشانه ایست جحیم از نهیب صولت او

شدست دیدهٔ دشمن غلاف نیزهٔ او

شدست تارک حاسد نیام ضربت او

خمار محنت هرگز اثر نیارد کرد

بر آنکه مست شود از شراب نعمت او

منم که تا بدر فرخش بپیوستم

همی گسسته نگردد ز من عطیت او

گهی نشینم با کامها زبخشش او

گهی خرام با لامها ز خلعت او

از آن سپس که تنم بود در مضرت چرخ

بمن رسد ز هرگونه ای مبرت او

چو پایهای حوادث ببست بر تن من

زبان گشادم بر پایهای مدحت او

اگر چه هست دلم در هوای او یکتا

دوتا شدست تن من ز بار منت او

همیشه تا بگردد سپهر و از انجم

بود بروز و بشب نور او و زینت او

مباد فارغ از قهر خصم خنجر او

مباد خالی از نظم ملک فکرت او

گسسته باد دو پای عنا ز جانب او

بریده باد دو دست فنا ز مدت او