گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۷

 

ایا گشته غره به مکر زمانهز مکرش به دل گشتی آگاه یا نه
یگانهٔ زمانه شدی تو ولیکننشد هیچ کس را زمانه یگانه
زمانه بسی پند دادت، ولیکنتو می در نیابی زبان زمانه
نبینی همی خویشتن را نشستهغریب و سپنجی به خانهٔ کسانه
بگفتند کاین خانه مر بوفلان رابه میراث ماند از فلان و فلانه
تو را گر همی پند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۲۳ - معما در مدح رشیدالدین

 

خرد دوش از من بپرسید و گفتاکه ای پیش نطق تو منطق فسانه
بگو چیست آن طرفه صیاد دلهاکه از لفظ و معنیش دامست و دانه
دلم گفت خاموش تا من بگویمکه من حاکم عدلم اندر میانه
هوا و نفاق از میان برگرفتمکلام رشید آن خداوند خانه
رشید اختیار زمانه است و طبعشدر این فن چو در زلف ژولیده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۲

 

بنه سر بحکم خدای یگانه

شود تا بحکمت جهان دو گانه

بخواه ازخدا غیر عقبی و دنیی

که بحر نوالش ندارد کرانه

نظر بر مدار از مسبب در اسباب

سببهاست حیران او در میانه

فلک گر به پیچد ز فرمان او سر

از آن شقتش میزند تازیانه

بپرداز خود را ز خود تا ببینی

که ما و شما نیست الا بهانه

بصورت بود جور و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۳

 

برفت از برم آن نگار یگانه

دلم شد بدنبال حسنش روانه

سخن از فراقش چه گوید زبانم

تو گوئی کشد آتش دل زبانه

چو حرف گهر بارش از نامه خوانم

گهر میشود اشک من دانه دانه

برون رفت از سینه با کوه اندوه

بدنبال دل میدوم خانه خانه

دلم را غمش کرد سوراخ سوراخ

بتدریج بی منت و بی گمانه

غم دل نه بگذاشت جای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۳

 

برآرد گَرَم آتش‌ دل زبانه

شودگرد بال سمندر زمانه

گشایم‌گر از بیخودی شست آهی

کنم قبهٔ چرخ زنبور خانه

به صد لاف وارستگی صید خویشم

نبرده‌ست پروازم از آشیانه

چراغ ادبگاه بزم خیالم

نمی‌بالد از آتش من زبانه

درین دشت خلقی زخود رفت اما

ندانست سر منزلی هست یا نه

فلک نقش نام که خواهد نشاندن

به این خ‌اتم صد نگین در میانه

صدف‌وار تا یک گهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۴

 

پری می ‌فشان ای تعلق بهانه

به دل چون نفس بسته‌ای آشیانه

درین عرصه زنهار مفراز گردن

که تیر بلا را نگردی نشانه

گر از ساز بسمل اثر برده باشی

تپش نیست در نبض دل بی‌ترانه

دل ما و داغی ز سودای عشقت

سر و سجده‌واری از آن آستانه

درین‌دشت جولان بی ‌مقصد ما

بجز شوق منزل ندارد بهانه

ازین بحر وارستن امکان ندارد

مجوبید بی‌خاک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۰۴

 

میان من و دوست چون شد یگانه
نماند به جز دوست کس در میانه
چو با دوست افتاد کار از دو جانب
دویی جمله معدوم شد در یگانه
چو بیرون از او نیست از خود چه لافی
دگر هرچه گویی چه باشد فسانه
چرا کرده‌اند از مبادیِ فطرت
جنودِ محبت به دنیا روانه
از آن تا شود معرفت حاصل این جا
به تخصیص با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری