گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » تکبیتهای برگزیده » تک‌بیت شمارهٔ ۱۸۷

 

چو شد زهر عادت، مضرت نبخشد

به مرگ آشنا کن به تدریج جان را

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » تکبیتهای برگزیده » تک‌بیت شمارهٔ ۱۹۳

 

همین است پیغام گلهای رعنا

که یک کاسه کن نوبهار و خزان را

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » تکبیتهای برگزیده » تک‌بیت شمارهٔ ۸۸۰

 

ز بس خاک خورده است خون عزیزان

به هر جا که ناخن زنی خون برآید

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » تکبیتهای برگزیده » تک‌بیت شمارهٔ ۸۸۱

 

ز شرم گنه، سرو موزون ز خاکم

سرافکنده چون بید مجنون برآید

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » تکبیتهای برگزیده » تک‌بیت شمارهٔ ۱۱۳۲

 

امیدم به بی دست و پایی است، ورنه

چه کار آید از دست و پایی که دارم؟

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » تکبیتهای برگزیده » تک‌بیت شمارهٔ ۱۱۳۳

 

سپندست کز جا جهد، جا نماید

درین انجمن آشنایی که دارم

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » تکبیتهای برگزیده » تک‌بیت شمارهٔ ۱۴۶۱

 

ز استادن آب روان سبز گردد

مجو چون خضر، هستی جاودانه

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » تکبیتهای برگزیده » تک‌بیت شمارهٔ ۱۴۶۲

 

به دست تهی می‌گشایم گرهها

ز کار سیه روزگاران چو شانه

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » تکبیتهای برگزیده » تک‌بیت شمارهٔ ۱۴۶۳

 

خوشا رهنوردی که چون صبح صادق

نفس راست چون کرد، گردد روانه

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۴

 

به دوش توکل منه بار خود را

ولی نعمت خویش کن کار خود را

گره زن به سر رشته طول امل را

بدل کن به تسبیح زنار خود را

مگیر از لب خویش مهر خموشی

[...]

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۵

 

منه بر دل زار بار جهان را

سبک ساز بر شاخ گل آشیان را

نفس آتشین کن به تسخیر گردون

که آتش کند نرم، پشت کمان را

چو شد زهر عادت، مضرت نبخشد

[...]

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۶

 

فروغی است یکرنگی از گوهر ما

دل ساده فردی است از دفتر ما

به دعوی نداریم چون صبح حاجت

که خورشید مهری است از محضر ما

به محشر هم از جای خود برنخیزد

[...]

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۲

 

زمین نقش پایی است بر آستانت

فلک شیشه باری است از کاروانت

دم عیسوی از بهارت نسیمی

کف موسوی برگی از بوستانت

سماعیل، رد کرده قربانی تو

[...]

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰۶

 

سری راکه سودا ز سامان برآرد

به یوسف سراز یک گریبان برآرد

شود دولت یوسف آن روز صافی

که صد چله در کنج زندان برآرد

به زندان تن جان مخلد نماند

[...]

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰۷

 

دل صاف پروای محشر ندارد

که دریاغم از دامن ترندارد

بساز ای خردمند با تیره بختی

که دریا گزیری ز عنبر ندارد

شود تخته مشق هر خاروخس را

[...]

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰۸

 

چرا با دل من صفایی ندارد

اگر درد امشب بلایی ندارد

ره کعبه ودیر را قطع کردم

بجز راهزن رهنمایی ندارد

که را می توان شیشه دل شکستن

[...]

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰۹

 

دل از خاکساری بهشت خدا شد

ز گرد یتیمی گهر بی بها شد

طبیبان همان روز گشتند مجنون

که دیوانه ما به دارالشفاشد

نیفتد ز پرگار آن نقطه دل

[...]

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۱۰

 

چه گل از خودآن مرده دل چیده باشد

که زخمی به درویش نخندیده باشد

تواند به مجنون کسی کرد کاوش

که پیشانی شیرخاریده باشد

کسی را رسد پا به دامن کشیدن

[...]

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۱۱

 

نشاط جهان را بقایی نباشد

گل رنگ وبورا وفایی نباشد

خوشا رهنوردی که خود را به همت

به جایی رساند که جایی نباشد

کند سیر درلامکان مرغ روحش

[...]

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۱۲

 

سخن کی به جانهای غافل نشیند

ز دل هر چه برخاست در دل نشیند

غبار یتیمی است جویای گوهر

غم عشق در جان کامل نشیند

اگر صید غافل شود عذر دارد

[...]

صائب تبریزی
 
 
۱
۲