گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۳۸

 

ما دل دوستان به جان بخریمور جهان دشمن است غم نخوریم
گر به شمشیر می‌زند معشوقگو بزن جان من که ما سپریم
آن که صبر از جمال او نبودبه ضرورت جفای او ببریم
گر به خشم است و گر به عین رضانگهی باز کن که منتظریم
یک نظر بر جمال طلعت دوستگر به جان می‌دهند تا بخریم
گر تو گویی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴

 

خیز تا می خوریم و غم نخوریموانده روز نامده نبریم
تا توانیم کرد با همه کسرادمردی و مردمی سپریم
قصد آزار دوستان نکنیمپردهٔ راز دشمنان ندریم
نشنوین آنچه ناشنودنیستزانچه ناگفتنیست درگذریم
ما که خواهیم جست عیب کسانعیب خود بر خودی همی شمریم
ای که گفتی که عاقبت بنگرما نه مردان عاقبت نگریم
بندهٔ نیکوان لاله رخیمعاشق دلبران سیمبریم
شب نباشیم جز به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۷۰

 

گر گذاری که با تو در نگویم
خاک پایت به چشم ها بخریم
تا ببوسیم آستان ترا
حلقه حلقه نشسته گرد دریم
گر غرامت ستانی از انصاف
سر و دیده نهاده در نظریم
گفته بک شیم ببر سوی خویش
ما از آن کوی جان چگونه بریم
اختری چون تو گر به ما گذرد
به بلندی از آسمان گذریم
کیشت از تیر شد تهی دل پر
پر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی