گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۳۱

 

دوشم آن سنگ دل پریشان داشتیار دل برده دست بر جان داشت
دیده در می‌فشاند در دامنگوییا آستین مرجان داشت
اندرونم ز شوق می‌سوزدور ننالیدمی چه درمان داشت
می‌نپنداشتم که روز شودتا بدیدم سحر که پایان داشت
در باغ بهشت بگشودندباد گویی کلید رضوان داشت
غنچه دیدم که از نسیم صباهمچو من دست در گریبان داشت
که نه تنها منم ربوده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۴

 

ترک مستم که قصد ایمان داشت
چشم او میل غارت جان داشت
خون من چون شراب می جوشد
وز دلم هم کباب بریان داشت
دیده در می فشاند در دامن
گوییا آستین مرجان داشت
در باغ بهشت بگشادند
باد گویی کلید رضوان داشت
غنچه دیدم که از نسیم صبا
همچو من دست در گریبان داشت
رازم از پرده برملا افتاد
چند شاید به صبر پنهان داشت
خسروا، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی