گنجور

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۱

 

دوش پیمانه تهی آمدم از می خانه
کاشکی! پر شود امروز مرا پیمانه
بعد مردن اگر از قالب من خشت زنند
آیم و باز شوم خشت در می خانه
خواستم کین دل سودا زده عاقل گردد
وه! که عاقل نشد و ساخت مرا دیوانه
آفتابی و رخت شمع جهان افروزست
همه ذرات جهان گرد سرت پروانه
می تپد مرغ دلم بر سر آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۰۳

 

تا قدم در ره مردان ننهی مردانه
لافِ مردی مزن ای خواجه ی نافرزانه
در حریمِ حرمِ عشق ترا ره ندهند
تا که از خویش به کلّی نشوی بیگانه
خویشتن بین بنبیند به جز از خود کس را
به کسی بین نه به خود تا نبود افسانه
عقل آن‌جا چه کند چون نتواند ره برد
مرد باید که بود شیفته و دیوانه
قبله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری