گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۶۶

 

تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدنکه ندارد دل من طاقت هجران دیدن
بر سر کوی تو گر خوی تو این خواهد بوددل نهادم به جفاهای فراوان دیدن
عقل بی خویشتن از عشق تو دیدن تا چندخویشتن بی‌دل و دل بی سر و سامان دیدن
تن به زیر قدمت خاک توان کرد ولیکگرد بر گوشه نعلین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۹

 

ای که داری هوس طلعت جانان دیدن

نیست باشد شدنت وانگهش آسان دیدن

آن جمالی که فروغش کمر کوه شکست

کی توان از نظر موسی عمران دیدن

نشود تا دلت از قید علایق آزاد

نتوان جلوه آن سرو خرامان دیدن

تار موی خرد از دیده دل بیرون کن

تا بنورش بتوانی ره عرفان دیدن

چشم خفاش بمان چشم دگر پیدا کن

نور خورشید ازل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۰

 

رای فرزانه چو باشد رخ خوبان دیدن

شادی هر دو جهان در غم اینان دیدن

توبه از زهد و ریا کردن و می نوشیدن

در خرابات مغان جلوهٔ ایمان دیدن

رقم عیش از آن صفحهٔ عارض خواندن

حال آشفته در آن زلف پریشان دیدن

کردم از پیر سؤالی ز جمال ازلی

میتوان گفت در آئینه خوبان دیدن

هرکجا حسن و جمالیست ز جانان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی