گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۹۱

 

کی برست این گل خندان و چنین زیبا شدآخر این غوره نوخاسته چون حلوا شد
دیگر این مرغ کی از بیضه برآمد که چنینبلبل خوش سخن و طوطی شکرخا شد
که درآموختش این لطف و بلاغت کان روزمردم از عقل به دربرد که او دانا شد
شاخکی تازه برآورد صبا بر لب جویچشم بر هم نزدی سرو سهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴

 

شکن زلف چو زنار بتم پیدا شدپیر ما خرقهٔ خود چاک زد و ترسا شد
عقل از طرهٔ او نعره‌زنان مجنون گشتروح از حلقهٔ او رقص‌کنان رسوا شد
تا که آن شمع جهان پرده برافکند از رویبس دل و جان که چو پروانهٔ نا پروا شد
هر که امروز معایینه رخ یار ندیدطفل راه است اگر منتظر فردا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ماده تاریخ‌ها » شمارهٔ ۲

 

از محمدعلی آن گلبن بی‌خار افسوسکه ز دنیا به جوانی به سوی عقبی شد
رفت ناگاه ازین گلشن و ناچید گلیاز جفای فلکش خار اجل برپا شد
شد جوان زین چمن و پیر و جوان را ز غمشخون دل دم بدم از دیدهٔ خون پالا شد
چرخ دوری زد و شد اختری از خاک بلندناگه از دور دگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۴۷

 

هر کرا داعیه درد طلب پیدا شد
عاقلان جمله بر آنند که او شیدا شد
آتش عشق ز هر سینه که زد شعله مهر
گر همه صبح مبین است که او رسوا شد
پیش رفتار تو، ای آب روان از تو خجل
گر نشد سرو چرا ساکن و پا بر جا شد؟
چشم نرگس به گل روی تو می بینم باز
همچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۷

 

حلقه پیش رخ از طره آن به واشد
آفتابی دگر از جانب چین پیدا شد
گر بتان بحر ندانند چرا آن لب لعل
گه بخنده نمک و گه بسخن حلوا شد
هر که مهر لب او برد بخوبش از خاکش
خارهائی که بر آمد همگی خرما شد
کور شد چون برخم خاک درت دید رقیب
تونیا رفت به چشمش ز چه نابینا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی