گنجور

 
جلال عضد

برقی از حُسن تو پیدا شد و ناپیدا شد

دهر پرفتنه و ایّام پُر از غوغا شد

چون بر آیینه فتاد از رخ و زلفت عکسی

یافت نوری که درو هر دو جهان پیدا شد

عنبرین زلف مسلسل که فکندی بر ماه

کافری بود که فردوس برینش جا شد

مردم دیده به دامن گهر از چشمم یافت

هندو از بهر گهر معتکف دریا شد

آن چه بالاست که با موی تو هم قد آمد

وین چه موری ست که با قدّ تو هم بالا شد

صبح با طلعت تو دعوی خوبی می کرد

لاجرم در نظر خلق جهان رسوا شد

هر سحرگاه برافروخت چراغ ملکوت

تف آهم که برین آینه خضرا شد

هم به دل دوستی نرگس خون ریز تو بود

ساغر چشمم ازین گونه که خون پالا شد

بویی از نافه زلفت به چمن برد صبا

مشک ساگشت چمن، خاک عبیر آسا شد

بر زبان نام لب لعل تو تا راند جلال

چه عجب نامش اگر طوطی شکرخا شد