گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۱

 

چند روز است که شطرنج عجب می‌بازیدانه بوالعجب و دام عجب می‌سازی
کی برد جان ز تو گر ز آنک تو دل سخت کنیکی برد سر ز تو گر ز آنک بدین پردازی
صفت حکم تو در خون شهیدان رقصدمرگ موش است ولیکن بر گربه بازی
بدگمان باشد عاشق تو از این‌ها دوریهمه لطفی و ز سر لطف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۶

 

باز بر من نظر افکنده شکار اندازیبه شکار آمده در دشت دلم شهبازی
کرده از گوشه کنارم هدف ناوک نازگوشه چشم خدنگ افکن صید اندازی
خون بهای دو جهانست در اثنای عتاباز لبش خنده‌ای از گوشهٔ چشمش نازی
سخن مجلسیش می‌کشد از ذوق مراچون زیم گر شنوم روزی از آن لب رازی
به زکات قدمت بر لب بام آی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۱۶

 

ای که امروز به زیبایی او می نازی
جای آن است که بر ماه کنی طنازی
بوسه ای چند بخواهم ز لبت
چشم تو گر نکند پیش لبت غمازی
تا که در سینه کنون تخم وفایت کارد
اشک با خون دل بنده کند انبازی
خود کشی عاشق و بر طره مشکین بندی
خود دلم دزدی و اندر سر زلف اندازی
از رخت بنده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲

 

رفتی از دست من ای یار و نه آن شهبازی
که بدست آورمت، باز به بازی بازی
بر تو چون آب من ای سرو روان می‌باشم
چه شود سایه اگر بر سر من اندازی
همه آنی همه حسنی همه لطفی همه ناز
به چنان حسن و لطافت رسدت گر نازی
دل و جان دادم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴۶

 

گر چه مشغولی و با بنده نمی پردازی
هم توانی ز سر لطف که کاری سازی
از سر پای اگرت هیچ بود دست رسی
چاره ای ساز که بر من نظر اندازی
آرزومندم و زین بیش ندارم طاقت
چه شود گر سر مرحمتم بنوازی
نیم جان دارم و در باخته ام با تو به طوع
کار جان ار چه نگیرند به بازی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری