گنجور

صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۱

 

آتش عشق کنون سوخت دیگر پیکر ما

بعد از این تا چه کند باد به خاکستر ما

کوس آزادی ما سر و صفت گشت بلند

سوخت بابرق محبت همه بال و پر ما

می‌شود کشتی تن زود غریق یم اشک

[...]

صامت بروجردی
 

صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۳

 

تا به خاک قدمت روی نیاز است مرا

کعبه کوی تو خلوتگه راز است مرا

حاجیان را حرم کعبه خوش آید لیکن

قبله روی تو خوش‌تر ز حجاز است مرا

با وجود تو نظر باری بی‌جا عیب است

[...]

صامت بروجردی
 

صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۵

 

باز آراسته بینم صف مژگان تو را

عزم غوغا بود آن نرگس فتان تو را

کاش آید مه کنعان و ببیند در بند

بس جو خود بی سر و پاطره افشان تو را

دعوی حسن به یوسف نشدی راست به مصر

[...]

صامت بروجردی
 

صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲

 

ای خوش آن روز که دل به هر غمت جایی داشت

سر سودازده با مهر تو سودایی داشت

هر چه سوز دلم از درد فراقت غم نیست

کاشکی شام غمت و عده فردایی داشت

گفت از دامن مقصود مکش دست ای کاش

[...]

صامت بروجردی
 

صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰

 

گرچه هر تیر جفا کز تو رسد مطلوبست

خود بگو عاشق بیچاره مگر ایوبست

ترک اولی نبود شیوه حسن است ولی

آنکه در خاطر یوسف نبود یعقوبست

یا رب این شاخ محبت که خزانش مرساد

[...]

صامت بروجردی
 

صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۳۴

 

غمت آن روز که جا در دل ویرانم کرد

سیر از سیر و صفای گل و بستانم کرد

گرچه ز نار پرستی همه کفر است ولیک

زلف زنار وشت خوب مسلمانم کرد

چه بلایی به سر زلف تو خفته است که باز

[...]

صامت بروجردی
 

صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۴۸

 

پیش از آنی که محبت به جهان باب نبود

دل ما بود که آسوده از این باب نبود

شده پرخون اگر از نام جدایی چه کنم

تاب زین بیش دگر بر دل بی‌تاب نبود

نظر حسرت ما کرد دل خنجر آب

[...]

صامت بروجردی
 

صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۵۷

 

تا سرو کار بدان طره پر خم دارم

از پریشانی ایام چرا غم دارم

شب هجران و تب فرقت و گلهای فراق

شکر صد شکر که هر عیش فراهم دارم

لخت دل خون جگر قسمت امروز منست

[...]

صامت بروجردی
 

صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۶۲

 

روزگاریست که ما طالب دیدار توئیم

همه دیدار تو جوئیم و گرفتار توئیم

هر کسی را به کسی هست سر سودایی

سود ما را بود آخر که خریدار توئیم

ای گل گلشن امید ز ما دیده مپوش

[...]

صامت بروجردی
 

صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۷۱

 

تا کی از بخت فرو بسته گره وا نکنی

نظر لطف به آوارگی ما نکنی

گوییا اسم جدایی نشنیده است دلت

ورنه درد دل ما از چه مداوا نکنی

شده آئینه دل تیره تر از چهره بخت

[...]

صامت بروجردی