گنجور

 
صامت بروجردی

تا سرو کار بدان طره پر خم دارم

از پریشانی ایام چرا غم دارم

شب هجران و تب فرقت و گلهای فراق

شکر صد شکر که هر عیش فراهم دارم

لخت دل خون جگر قسمت امروز منست

روز نا آمده را بهر چه ماتم دارم

بی‌نیاز است چنان دیده‌ام از دولت فقر

که جهان را به یکی مور مسلم دارم

من که هرگز ندهم ملک قناعت از دست

از غنیمت ز سلیمان چه مگر کم دارم

چشم امید من از خواجه خویش است ارنه

عار در بندگی از سلطنت جم دارم

زخمی غمزه خونریز نگارم (صامت)

به جز او کی ز کسی دیده مرهم دارم

 
 
فصیحی هروی

لب زخم ستمم مژده ماتم دارم

گوش داغم خبر مردن مرهم دارم

نوبهارا به شمیم گل عیشم مفریب

که من این ناله زار از دل خرم دارم

تشنگی در جگرم مست زلال طربست

[...]

حزین لاهیجی

شمع سان، دیده پرآتش مژه پرنم دارم

داغها بر جگر، از الفت مرهم دارم

نسبم کاش چو یاران دگر جعلی بود

غم عالم ز نسب نامهٔ آدم دارم

واقف لاهوری

گرچه احوال بسی درهم و برهم دارم

کردهٔ طره یار است چرا غم دارم

آن پری می‌رمد از من چه گنه دید آیا

مگر این است که من صورت آدم دارم

گفتی‌ام هرچه دلت خواست ولیکن بشنو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه