گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۷۲

 

پای سرو بوستانی در گل استسرو ما را پای معنی در دل است
هر که چشمش بر چنان روی اوفتادطالعش میمون و فالش مقبل است
نیکخواهانم نصیحت می‌کنندخشت بر دریا زدن بی‌حاصل است
ای برادر ما به گرداب اندریموان که شنعت می‌زند بر ساحل است
شوق را بر صبر قوت غالب استعقل را با عشق دعوی باطل است
نسبت عاشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶

 

این چنین صورت گر از آب و گلستچون بمعنی بنگری جان و دلست
نرگسش خونخواره‌ئی بس دلرباستسنبلش شوریده‌ئی بس پر دلست
هندوی زلفش سیه کاری قویستزنگی خالش سیاهی مقبلست
هر چه گفتم جز ثنایش ضایعستهر چه جستم جز رضایش باطلست
تا برفت از چشم من بیرون نرفتزانکه برآن روانش منزلست
خاطرم با یار ودل با کارواندیده بر راه و نظر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی