گنجور

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۲۹

 

یار با ما امتحانی کرد باز
لیک با بیگانه نتوان گفت راز
گر چه می‌کوشیم و جهدی می‌کنیم
تا کنیم از خودنمایی احتراز
خود اگر در خانه آبی می‌خوریم
بر سر بازار می‌گویند باز
مردمان گویند خودبینی مکن
راست با ما در میان آ کژ مباز
آن یکی گوید بیا رویت مکن
وین دگر گوید برو خود بر مساز
دیگری گوید نزاری نیست آن
کو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۴۲

 

کاروان بربست بار و ره دراز
برگ راه و توشهٔ منزل بساز
در سلوک امتحان بی عذر و دفع
رهنوردی چست باید چشم باز
تا نماند از رفیقان بازپس
بیشتر حاصل کند خط جواز
درد بی‌درمان که می‌گویند حرص
راه بی‌پایان که می‌گویند آز
کوته است ایام عمر بی‌ثبات
منزل آز و امل دور و دراز
پس روان اهل آرا می‌کنند
از مقامات کمالات احتراز
پیشوایانشان به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۴۳

 

دوش یار آمد به بالینم فراز
گفت ای خوش خفته شب‌های دراز
ای به خود مشغول چون رهبان به بت
گوییا ما را نخواهی دید باز
اعتبار از ما ز خود کن اعتبار
احتراز از ما ز خود کن احتراز
کشتی بی نوح را تدبیر چه
سر فرودادن به گرداب مجاز
دست در دامان نوح وقت زن
بگذر از طوفان به کشتی نیاز
همچو لنگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

عبدالقادر گیلانی » غزلیات » شمارهٔ ۳۶ - همه شب

 

شب همه شب باتو می گوئیم راز
توبه غفلت پای ها کرده دراز
ای زما کرده فراموش گوئیا
سوی ما هرگز نخواهی گشت باز
خیز وترک خواب کن تا نیمه شب
ما و تو با یکدگر گوئیم راز
بی نیازم از تو و طاعات تو
با نماز و روزه ات چندین مناز
تو نیاز آور برای من که نیست
طاعت شایسته تو جز نیاز
محیی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبدالقادر گیلانی