گنجور

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۲

 

ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش رااختیار آن است کاو قسمت کند درویش را
آن که مکنت بیش از آن خواهد که قسمت کرده‌اندگو طمع کم کن که زحمت بیش باشد بیش را
خمر دنیا با خمار و گل به خار آمیخته‌ستنوش می‌خواهی هلا! گر پای داری نیش را
ای که خواب آلوده واپس مانده‌ای از کاروانجهد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۱۴

 

چیست قصد خون من آن ترک کافر کیش راای مسلمانان نمی‌دانم گناه خویش را
ای که پرسی موجب این ناله‌های دلخراشسینه‌ام بشکاف تا بینی درون خویش را
گر به بدنامی کشد کارم در آخر دور نیستمن که نشنیدم در اول پند نیک اندیش را
لطف خوبان گرچه دارد ذوق بیش از بیش، لیکحالتی دیگر بود بیداد بیش از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰

 

نوش این غمخانه در دنبال دارد نیش را
شکوه ای از تلخکامی نیست دوراندیش را
سوز دل از دست می گیرد عنان اختیار
شمع نتواند گره زد اشک و آه خویش را
خال مشکین است ازان سیب ذقن ظاهر شده؟
یا شب قدری است گرد آورده نور خویش را
حاصلی غیر از جگر خوردن ندارد راستی
نان به خون تر می شود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱

 

از صفای دل نباشد حاصلی درویش را
نان به خون تر می شود صبح صداقت کیش را
نیست غیر از بستن چشم و لب و گوش و دهان
رخنه ای گر هست این زندان پر تشویش را
شرکت روزی خسیسان را به فریاد آورد
بر سر نان پاره سگ دشمن بود درویش را
مردم کوته نظر در انتظار محشرند
نقد باشد محنت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۳۷

 

من که جا کردم به دل آن کافر بدکیش را
گوش کردن کی توانم قول نیک اندیش را
ناصحا سودای بدخویی چنین می داردم
ورنه کس هرگز چنین رسوا نخواهد خویش را
رسم دلجویی ندارد یارب آن سلطان حسن
یا نمی گوید کسی حال من درویش را
کیش پر تیر جفا دارد به کین بیدلان
از کدام استاد سنگین دل گرفت این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۶

 

من زبهرت دوست دارم جان عشق اندیش را
کز سگان داغ او کردم دل درویش را
وقت را خوش دار بر روی بتان، چون رفتنی ست
یاد کن آخر فرامش کشتگان خویش را
عقل اگر گوید که عشق از سر بنه، معذور دار
دور کن از سر، ز هم عقل خیال اندیش را
جان فدای دوست کن، کم زان زن هندونه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۹

 

بس که اندر دل فرو بردم هوای نیش را
شعله افزون تر برآمد سوز داغ خویش را
دشمنی دارم که جان قربانی او می کنم
زانکه تیری در خور است این کافر بدکیش را
چاشنی درد دل آنکس که نشناسد حقش
بردل مجروح خود مرهم شناسد نیش را
اشک طوفان ریز، بهر جستن وصلم چه سود؟
شست نتوان چون ز بخت مدبران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی