گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

من ز بهرت دوست دارم جان عشق‌اندیش را

کز سگان داغ او کردم دل درویش را

وقت را خوش دار بر روی بتان، چون رفتنی ست

یاد کن آخر فرامش کشتگان خویش را

عقل اگر گوید که عشق از سر بنه، معذور دار

دور کن از سر، ز هم عقل خیال اندیش را

جان فدای دوست کن، کم زان زن هندو نه‌ای

کز وفای شوی در آتش بسوزد خویش را

درد گنج راحت است، ار مرده یابی طبع را

داغ عین مرهم است، ار پخته بینی ریش را

من دل و دیده نخواهم داشتن باری دریغ

تیر تا باقی بود ترکان کافر کیش را

خسروا، گر انگبین می خواهی از شکر لبان

اول اندر کام شیرین کن زبان خویش را