گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲

 

ترک سن سن گوی توسن خوی سوسن بوی منگر نگه کردی به سوی من نبودی سوی من
من بخایم پشت دست از غم که او از روی شرمپشت پای خویش بیند تا نبیند روی من
رسم ترکان است خون خوردن ز روی دوستیخون من خورد و ندید از دوستی در روی من
بس که از زاری زبانم موی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹

 

بهر خون ریز دلم، ترک کمان ابروی من
راست چون تیر آمد و بنشست در پهلوی من
شب دل گم گشته می جستم بگرد کوی او
گفت: ای بیدل، چه میجویی بگرد کوی من؟
پیش و پس تا چند در روی رقیبان بنگری؟
روی ایشان را مبین، شرمی بدار از روی من
از تو این قیدی که من دارم، خلاصی مشکلست
کز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی