گنجور

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۴

 

حرف در مجلس نگویم جز به هم زانوی اوتا به چشمی سوی او بینم به چشمی سوی او
میشود صد نکته‌ام خاطر نشان تا میشودنیم جنبشها تمام از گوشهٔ ابروی او
زان شکارافکن همینم بس که مخصوص منستلذت زخم نهانی خوردن از آهوی او
چاک دلها محض حرفی بود تا روزی که کردسر ز جیب ناز بیرون نرگس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۵

 

یارب آن مه را که خواهم زد قضا در کوی اوآن قدر ذوق تماشا ده که بینم روی او
در قیامت کز زمین خیزند سربازان عشقصد قیامت بیش خیزد از زمین کوی او
فتنه‌ها برپا کند کز پا نشنید روز حشردر میان خلق محشر چشم عاشق جوی او
چین ابرویش ز درگه بیشتر نگذاردمشاه حسنش را همانا حاجبست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵

 

روزم از بیم رقیبان نیست ره در کوی او
شب روم، لیکن چه حاصل چون ببینم روی او؟
او بقتلم شاد و من غمگین، که گاه کشتتم
ناگه آزادی نبیند ساعد و بازوی او
دارد آن ابرو کمان پیوسته بر ابرو گره
از گره گویی بهم پیوسته شد ابروی او
من که در پهلوی او خود را نمیخواهم زرشک
دیگری را چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۸

 

چشم عالم روشن است از آفتاب روی او
هر چه می گویند مردم هست گفت و گوی او
جان چه باشد تا که باشد قیمت جانان من
هر دو عالم قیمت یک تاره ای از موی او
از عرب آمد ولی ملک عجم نیکو گرفت
شاه ترکستان شد از جان بندهٔ هندوی او
آینه با او نشسته روبرو دانی چرا
شاه دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی