گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۸

 

در چمن چون حرف آن بالای موزون می رود
سرو چون دزدان ز راه آب بیرون می رود
دیده اهل بصیرت کاروانگاه بلاست
هر که زخمی می خورد، از چشم ما خون می رود
عشق بالا دست از معشوق دامن می کشد
ناقه لیلی عبث دنبال مجنون می رود
دانه ای در صیدگاه عشق بی رخصت مچین
کز بهشت آدم به یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۹

 

در بیابان خار اگر در پای مجنون می رود
جوی خون از دیده لیلی به هامون می رود
برنمی گردد به ساغر می چو شد جزو بدن
کی ز خاطر یاد آن لبهای میگون می رود؟
گر نه از خلوت شود اسرار حکمت منکشف
چون می نارس چرا در خم فلاطون می رود؟
گردن افرازی به اوج اعتبار از عقل نیست
کرسی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی