گنجور

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۶

 

دور عالم جز به آخر نامدست از بهر آنکهر زمان بر رادمردی سفله‌ای مهتر شود
آن نبینی آفتاب آنجا که خواهد شد فروسایهٔ جوهر فزون ز اندازهٔ جوهر شود


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۵ - در وصف بهار و مدح خواجه طاهر

 

باد نوروزی همی در بوستان سامر شودتا به سحرش دیدهٔ هر گلبنی ناظر شود
گل که شب ساهر شود پژمرده گردد بامدادوین گل پژمرده چون ساهر شود زاهر شود
ابر هزمان پیش روی آسمان بندد نقابآسمان بر رغم او در بوستان ظاهر شود
زردگل بیمار گردد، فاخته بیمار پرسیاسمین ابدال گردد خردما زائر شود
آستین نسترن پر بیضهٔ عنبر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - در تهنیت جشن سده و مدح وزیر

 

گر نه آیین جهان از سر همی دیگر شودچون شب تاری همی از روز روشنتر شود
روشنایی آسمان را باشد و امشب همیروشنی بر آسمان از خاک تیره بر شود
روشنی بر آسمان زین آتش جشن سده‌ستکز سرای خواجه با گردون همی همسر شود
آتشی کرده‌ست خواجه کز فراوان معجزاتهر زمان گیرد نهادی، هر زمان دیگر شود
گاه گوهرپاش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۴

 

ایکه هر دم عنبرت بر نسترن چنبر شودسنبل از گل برفکن تا خانه پر عنبر شود
از هزاران دل یکی را باشد استعداد عشقتا نگوئی درصدف هر قطره‌ئی گوهر شود
هر کرا وجدی نباشد کی بغلتاند سماعآتشی باید که تا دودی بروزن برشود
چشم را در بند تا در دل نیاید غیر دوستگر در مسجد نبندی سگ بمسجد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۲

 

در جهان بی نیاز خاک سیم و زر شود
آبرو را چون کنی گردآوری گوهر شود
جان روشن از گداز جسم می بالد به خود
می زند ناخن به دلها ماه چون لاغر شود
شکر می سازد شکایت را دل خرسند ما
سبزه زنگار در شمشیر ما جوهر شود
حسن لیلی در بیابان گر چنین شور افکند
دامن صحرا به مجنون دامن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۳

 

بر سبکروحان چو عیسی سوزنی لنگر شود
برگ کاهی چشم را مقراض بال و پر شود
جان کامل را نباشد در تن خاکی قرار
می شود زندان صدف بر قطره چون گوهر شود
تیره روزان سرمه چشمند اهل دید را
کی غبار خاطر آیینه خاکستر شود؟
هر که را چون شبنم گل چشم خواب آلود نیست
غافل از خورشید کی از نرمی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۴

 

هر دلی کز عشق گوهر آب شد، گوهر شود
هر که را سوزد درین دریا نفس، عنبر شود
گوشه گیری فیضها دارد درین وحشت سرا
قطره از دریا چو رو پنهان کند گوهر شود
ناقصان را شهپر دعوی است دنیای خسیس
چون شرر با خار آمیزد زبان آور شود
راستی دامان جمعیت به دست آوردن است
رشته چون هموار شد شیرازه گوهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹

 

پیش او نیک و بد عاشق اگر ظاهر شودمدت هجر من و وصل رقیب آخر شود
بوده ذاتی هم که چون یابد مجال گفتگوییک حدیثی موجب آزار صد خاطر شود
ذره‌ای قدرت ندارد خصم و می آزاردموای گر مثل تو برآزار من قادر شود
هرچه از ما گفت در غیبت رقیب روسیهخود بر او خواهد شدن اکنون اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۶

 

رخ برافروزی دل من شعله اخگر شود

وربپوشانی زمن این هر دوخاکستر شود

طاعتش ناقص بماند هر که ابرویت ندید

هر که بسم الله نخواند کار او ابتر شود

هر که بنید روی میمون ترا هر بامداد

تا ابد هر روز و هر دم کار او بهتر شود

دیدهٔ دل هر کرا افتد بخط سبز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷

 

تا بکی این نفس کافر کیش کافرتر شود

تا بچند این دیدهٔ بی شرم ننگ سر شود

بس فسون خواندم برین نفس دغا فرمان نبرد

بس نصیحت کردمش شاید بحق رهبر شود

عمر خودرا صرف کردم درفنون علم وفضل

تا بود چشم دلم از علم روشن تر شود

بر من این علم و هنردرهای رحمت را ببست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۱

 

حسن بی‌شرم ازهجوم بوالهوس محشر شود

ایمن ازگلچین نباشد باغ چون بی‌در شود

ساده‌لوحیهای دل عمری‌ست سرمشق غناست

آرزویارب مباد این صفحه را مسطر شود

خاک ارباب نظر سامان نور آگهی است

سرمه بایدکرد اگر آیینه خاکستر شود

شوخی حرف از زبان شرمسار ما مخواه

طایر از پرواز می‌ماند چو بالش تر شود

صفحهٔ دل را به داغی می‌توان آیینه ‌کرد

لفظ ازیک نقطه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۲

 

در بیابانی‌ که سعی بیخودی رهبر شود

راه صد مطلب به یک لغزیدن پا، سر شود

جزوها در عقده ی خودداری‌کل غافلند

نقطه از ضبط عنان ‌گر بگذرد دفتر شود

خشکی از طبع جهان آلودگی هم محوکرد

لاف چشم تر توان زد دامنی گر تر شود

گر همه گوهر بود نومیدیست افسردگی

از گرانباری مبادا کشتی‌ام لنگر شود

فال آسودن ندارد خودگدازیهای من

جمله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۳

 

دل جهان دیگر از مرآت یکدیگر شود

نسخه بردارند چندان‌ کاین ورق دفتر شود

ناز دارد رشتهٔ آشفتگیهای نیاز

زلف معشوق است‌ کار من اگر ابتر شود

محوگردیدن سراپای مرا آیینه‌کرد

چون نگه درحیرت افتد عالم دیگر شود

تا دهد هر ذره من عرض حسرت‌نامه‌ای

این ‌کف خاکی ‌که دارم‌ کاش مشتی پر شود

ای فلک از مشت خاک من برانگیزان غبار

شاید این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۵

 

گر خیال‌گردش چشم توام رهبر شود

چون قدح هر نقش پایم عالم دیگر شود

سیل بیتاب مرا یارب نپیوندی به بحر

ترسم این جزو تپیدن مایهٔ‌ گوهر شود

عزت ترک تجمّل ازکرم افزونترست

سر به‌ گردون می‌فرازد نخل چون بی‌بر شود

گوهر ما را همان شرم است زندان ابد

از گشایش دست می‌شوید گره چون تر شود

تن‌پرستان هم مقیم آشیان معنی‌اند

مرغ اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۶

 

گرنه مشت خاکم از اشک ندامت تر شود

ششجهت اجزای بی‌شیرازگی دفتر شود

گر مثالی پرده بردارد ز بخت تیره‌ام

صفحهٔ آیینه ماتمخانهٔ جوهر شود

چند بفریبد به حیرت شوخ بیباک مرا

نسخهٔ آیینه یارب چون دلم ابتر شود

چرب و نرمی آبیار دستگاه فطرت است

شعله چون با موم الفت یافت روشنتر شود

یک عرق نم کن غبار هرزه‌گرد خویش را

بعد از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۹ - در مدح یمین الدوله محمود غزنوی

 

باد نورزی همی در بوستان بتگر شود
تا ز صنعش هر درختی لعبتی دیگر شود
باغ همچون کلبۀ بزّاز پر دیبا شود
باد همچون طلبۀ عطار پر عنبر شود
سونش سیم سپید از باغ بردارد همی
باز همچون عارض خوبان زمین اخضر شود
روی بند هر زمینی حلّه چینی شود
گوشوار هر درختی رشتۀ گوهر شود
چون حجابی لعبتان خورشید را بینی ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۳۴

 

آمد آن فصلی ‌کزو طبع جهان دیگر شود
هر زمین از صنعت او آسمان پیکر شود
باغ او مانند صورتخانهٔ مانی شود
باغ ازو مانند لعبت‌خانهٔ آزر شود
کوهسار از چادر سیماب‌گون آید برون
چون عروس باغ در زنگارگون چادَر شود
گاه پرکوکب شود بی‌گنبد اخضر درخت
گاه بی‌کوکب چمن چون‌گنبد اخضر شود
سرو همچون منبری گردد ز مینا ساخته
شاخ‌گل مانندهٔ بیجاده گون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی