گنجور

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۶ - در مدح احمد عارف زرگر گوید که به حج رفت از بلخ و حج نیافت

 

ای ز عشق دین سوی بیت‌الحرام آورده رایکرده در دل رنجهای تن گداز جانگزای
تن سپر کرده به پیش تیغهای جان سپرسر فدا کرده به پیش نیزه‌های سرگرای
گه تمامی داده مایهٔ آب دستت را فلکگه غلامی کرده سایهٔ خاکپایت را همای
از تو بی‌دل دوستانت همچو قفچاقان ز خانوز تو پر دل همرهانت همچو چندالان زرای
ای خصالت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۹ - در مدح خواجه طاهر

 

بینی آن بیجاده عارض لعبت حمری قبایسنبلش چون پر طوطی، روی چون فر همای
جعد پرده پرده در هم همچو چتر آبنوسزلف حلقه حلقه، برهم، همچو مشک اندوده نای
دل، جراحت کردش آن زلفین و چون زلفینش رابر جراحت برنهی راحت پدید آرد خدای
زانکه زلفش کژدمست و هر که را کژدم گزیدمرهم آن زخم را کژدم نهد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۱

 

ای بکویت عاشقان رانور رویت رهنمای
همچو شادی دوستان را انده تو دلگشای
خاک درگاه تو چون باد بهاری مشک بوی
آتش عشق تو همچون آب حیوان جان فزای
شور بختی را که با تلخی اندوهت خوشست
دوستی جان شیرین در دلش نگرفت جای
اندرین دوران ناقص جزتو از خوبان کراست
معنیی کامل چودین صورت چودنیا دلربای
گرچه گردون شان نهد در راه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲۲ - در مدح شاهنشاه ماضی محمدشاه غازی طاب الله ثراه گوید

 

سرو سیمین مرا از چوب خونین‌ گشت پای

سرو گو با پای چوبین در چمن زین پس میای

سرو من ماه زمین بد زان شدش پا بر فلک

تا ز نیکویی زند ماه فلک را پشت پای

ماه من شد در محاق و سرو من از پا نشست

سرو را گو برمخیز و ماه را گو برمیای

سرو من از پا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۱۳

 

ای به خورد و خواب قانع هم‌چو حیوان از غذای
یک نفس زین چارچوبِ طبعِ حیوانی برآی
آدمی مانی ولیکن آدمی سیرت نه ای
دیو پیکر نیستی اما که هستی دیو رای
خود گرفتم باصره‌ ت را قفل حیرت بسته‌اند
امتحان را چشمِ دل بر آینه ی عبرت گشای
عالمِ باقی و فانی را به هم نسبت مکن
روزکی چند ار خوشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۱۶

 

غم نخواهم خورد گر دنیا سرآید گو سرآی
مطربا خوش می‌زن و خوش می‌‌خور و خوش می‌سرای
عمر باقی چیست نقدالوقت را دریافتن
کس نخواهد ماند جاویدان درین فانی سرای
پای‌مردی تا به دست آری منه سر بر زمین
خیز حبل‌الله بگیر از چاه ظلمت بر سر آی
گر نداری باورم اینک گواهم عادل است
در کلام‌الله بیابی گر بخوانی چند جای
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری