گنجور

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۷

 

او کشیده خنجر و من جامه جان کرده چاکرایاو قتل منست و من برای او هلاک
زان رخم حیران آن صانع که پیدا کرده استآتش خورشید پرتو ز امتزاج آب و خاک
دی به آن ماه عجم گفتم فدایت جان منگفت نشنیدم چه گفتی گفتمش روحی فداک
از غم مرگ و عذاب قبر آزادم که هستقتل من از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸

 

نیست غم، گر شد گریبان من از غم چاک جاک
سینه ام چاکست، از چاک گریبان خود چه باک؟
می کشی بر غیر تیغ و می کشی از غیرتم
از هلاک دیگران بگذر، که خواهم شد هلاک
نیست جان را با تن پاک تو اصلا نسبتی
این تن پاک تو صد ره پاک تر از جان پاک
خاک آدم را، از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی