گنجور

 
جامی

جان عاشق چون بود از آرزوی طبع پاک

دامن معشوق اگر آلایشی دارد چه باک

حاش لله چون رسد معشوق ما دامن کشان

دامنش زان پاکتر باشد که ما گوییم پاک

صفوت و پاکیزگی لازم بود خورشید را

گر بود بر اوج گردون ور فتد بر سطح خاک

شوق غالب عشق مستولی ست بر من بعد ازین

بر سر آن کوی خواهم رفت مست و جامه چاک

بانگ خواهم زد که ای در پرده عزت مقیم

کم تواری فی قباب العز حتی لانراک

زآستانت سر نتابم تا نبینم روی تو

گرچه آید بر سر من از تو صد تیغ هلاک

ناله کن جامی که دانم عاقبت کاری کند

در دل سنگین یار این ناله های دردناک

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

با دو سه بوسه رها کن این دل از درد خناک

تا به من احسانت باشد، احسن الله جزاک

هلالی جغتایی

نیست غم، گر شد گریبان من از غم چاک چاک

سینه‌ام چاک است، از چاک گریبان خود چه باک؟

می‌کشی بر غیر تیغ و می‌کشی از غیرتم

از هلاک دیگران بگذر، که خواهم شد هلاک

نیست جان را با تن پاک تو اصلا نسبتی

[...]

محتشم کاشانی

او کشیده خنجر و من جامه جان کرده چاک

رایاو قتل منست و من برای او هلاک

زان رخم حیران آن صانع که پیدا کرده است

آتش خورشید پرتو ز امتزاج آب و خاک

دی به آن ماه عجم گفتم فدایت جان من

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از محتشم کاشانی
شیخ بهایی

تا زند بخیه درزی چالاک

آنچه بر یوسف از قفا شد چاک

صائب تبریزی

از ملامتگر ندارد یوسف بی جرم، باک

گرد تهمت پاک می سازد ز رخ دامان پاک

عیب می گردد هنر در دیده های پاک بین

نور ماه ناقص از روزن تمام افتد به خاک

از سر تقصیر ما ای محتسب گر نگذری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه