گنجور

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱

 

پیش من کام رقیب از لعل خندان می‌دهداز یکی جان می‌ستاند بر یکی جان می‌دهد
می‌گشاید تا ز هم چشمان خواب آلوده راهر طرف بر قتل من از غمزه فرمان می‌دهد
می‌کشد عشقم به میدانی که جان خسته رازخم مرهم می‌گذارد، درد درمان می‌دهد
خوابم از غیرت نمی‌آید مگر امشب کسیدل به دلبر می‌سپارد جان به جانان می‌دهد
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲

 

لعل جان بخشت، که یاد از آب حیوان میدهد
زنده را جان میستاند، مرده را جان میدهد
دور بادا چشم بد، کامروز در میدان حسن
شهسوار من سمند ناز جولان میدهد
یارب! اندر ساغر دوران شراب وصل نیست
یا بدور ما همه خوناب هجران میدهد؟
دل مگر پا بسته زلف تو شد کز حال او
باد میآید، خبرهای پریشان میدهد؟
نیست درد عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۹۰

 

هر که بروی لعل شیرین تو فرمان می دهد
جان شیرین از بن سّی و دو دندان می دهد
چشم بدمستت بزخم تیغ حاصل می کند
هر قراری کان سر زلف پریشان می دهد
شحنة بازار عشقت بی محابا هر زمان
گوشمال عالمی بر دت هجران می دهد
گفت عشقت خون تومن هم بریزم عاقبت
راستی را وعده های خوش فراوان می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل