گنجور

بلند اقبال » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ۱

 

ای زلف کاوفتاده به رخسار دلبری

همرنگ مشک از فر وهمسنگ عنبری

کافر شنیده ام که ندارد به خلد راه

جا کرده ای به خلد تو با اینکه کافری

در آتشی و بر توگلستان شده است نار

[...]

بلند اقبال
 

بلند اقبال » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ۲

 

ای پریشان زلف تو طومار جمع ملک چین

جمع چین راهیچ مستوفی نبسته است این چنین

جمع چین هم گر به بسیاری چین زلف توست

پس بود خاقان چین شاهنشه روی زمین

ناصر الدین شه از این معنی اگر آگه شود

[...]

بلند اقبال
 

بلند اقبال » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ۳

 

از چه رو ای زلف پرچین وشکن گردیده ای

پای تا سر چین چو پیشانی من گردیده ای

دل کمندرستم وسام نریمان خواندت

بسکه پرپیچ وخم وچین وشکن گردیده ای

با وجوداینکه اندر بنددلداری اسیر

[...]

بلند اقبال
 

بلند اقبال » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ۴ - دراحوال خود گوید

 

سوزد این طالعی که من دارم

نفرت از عمر خویشتن دارم

کاش تا روز حشر شب می بود

روز اگر این بود که من دارم

فلک از بسکه کین به من دارد

[...]

بلند اقبال
 

بلند اقبال » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ۵

 

فتد آتش به آب وخاک شیراز

رود بر باد خاک پاک شیراز

نه نشئه در می ونه می در انگور

نه انگور است اندر تاک شیراز

شرنگی می کند درکام شهدم

[...]

بلند اقبال
 

بلند اقبال » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ۶

 

یا رب از ظلم مشیرالملک خواری تا به کی

از تعدی های او افغان و زاری تا به کی

روز رفت و هفته رفت و ماه رفت و سال رفت

صبر تاکی تاب تا کی بردباری تا به کی

کافری باشد اگر گویم که مأیوسم ولی

[...]

بلند اقبال
 

بلند اقبال » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ۷ - در وصف حال افراسیاب بیگ فراشباشی مشیر الملک

 

کیست کز من رود بر باشی

گوید از همه هنر ناشی

تو نداری تمیز اینکه به رنگ

نخودی را شناسی از ماشی

نه تفاوت نهی به مشک ازپشک

[...]

بلند اقبال
 

بلند اقبال » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ۸ - تضمین با غزل خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی (رحمه الله علیه)

 

شورش حشر به هر راهگذر می‌بینم

سیل خوناب جگر تا به کمر می‌بینم

تلخی زهر هلاهل ز شکر می‌بینم

این چه شوری‌ست که در دور قمر می‌بینم

همه آفاق پر از فتنه و شر می‌بینم

[...]

بلند اقبال