گنجور

 
بلند اقبال

ای پریشان زلف تو طومار جمع ملک چین

جمع چین را هیچ مستوفی نبسته است اینچنین

جمع چین هم گر به بسیاری چین زلف توست

پس بود خاقان چین شاهنشه روی زمین

ناصرالدین شه از این معنی اگر آگه شود

عنقریب از ری کشد لشکر پی تسخیر چین

می‌شنیدم من ز عطاران که در چین است مشک

چون بدیدم زلف تو دیدم که در مشک است چین

من دلی دارم تو زلفی هیچ کس آگه نشد

کاین شد آشفته از آن یا آن پریشان شد از این

خود بگویم دل مرا آشفته شد از زلف تو

با پریشان زلفت از بس شد دل من همنشین

از دل و جان باورم شد اینکه می‌گویندخلق

کسب خو از هم کنند ار کس به کس گردد قرین

زلف تو چون قنبر است و ابرویت چون ذوالفقار

پس به رویت هم توان گفتن امیرالمؤمنین

شد بلنداقبال چون زلف بلندت سرفراز

تاچو زلفت شد غلامی از علی مولای دین

مظهر لطف الهی باعث خلق جهان

پادشاه هر دو عالم خواجه کون و مکان

ای به رفعت بارگاهت قبه کرده ز آفتاب

بر سراپرده جلالت طره حوران طناب

گر نمی‌سائید رخ دائم به خاک درگهت

کی جهان آرا و عالمتاب می‌شد آفتاب

از تو گر فرمان شود صادر که صلح آرند پیش

خاک بنشیند بر باد آتش افروزد ز آب

این قمر واین چرخ اطلس را خدا فرمود خلق

تا به رخش و زین خود از این کنی جل زآن رکاب

کس نباشدجز تو یزدان دارد ار قائم مقام

کس ندارد جز تو ایزد خواهد ار نایب مناب

بوترابت نام و تا شد مدفنت خاک نجف

ذکر عرش و فرش شد یا لیتنی کنت تراب

سرکه شد هر کس شراب آورد در خاک درت

پس گنه هم می‌شود البته در آنجا ثواب

از حساب محشرم پروا نباشد چون توئی

منشی دیوان حق مستوفی روز حساب

از تو فتح باب خواهم زآنکه فرموده نبی

شهر علمم من پسر عمم علی او راست باب

سرفرازی ده به دیدارت بلنداقبال را

کن مبارک بر بلنداقبال ماه وسال را

ای به خوان نعمت رزاق عالم صبح و شام

قاسم الارزاق حق بر بندگان از خاص و عام

ذات پاکت آفرینش را سبب شد ورنه کی

عالمی می‌بود و آدم یا که صبحی بود و شام

نیست اندر عالم وآدم به غیر از ذات تو

ابتدا وا نتها وافتتاح و اختتام

گر نبودی رهنمای خضر در ظلمات دهر

بود تا روز قیامت زآب حیوان تشنه کام

جز به تو شاها به دیگر کس نگردم ملتجی

کانکه آورد التجا سوی تو شد مقضی المرام

جز به مهر تو دل من خو نیندازد به کس

همچو آن طفلی که نشناسد به عالم غیر مام

سجده‌گاه مرد و زن شد قبله پیر و جوان

مولد ذات شریفت گشت چون بیت الحرام

هر مصلی بی تولای تو باطل باشدش

هم رکوع و هم سجود و هم قعود و هم قیام

هفت دریا گر مرکب هفت اقلیم ار قلم

هفت گردون گر ورق مدحت نخواهد شد تمام

کی بلند اقبال بتواند که مدحت را سرود

بر تو باد از پاک یزدان صد تحیت صد درود

ای که آمد سوره والشمس وصف روی تو

وی که باشد آیه واللیل شرح موی تو

این همه وصفی که در دینا ز طوبی می‌کنند

کی به زیبائی بود چون قامت دلجوی تو

حاش لله خون نگردد هرگز اندر نافه مشک

بر مشام جان او عطر ار نبخشد بوی تو

اینکه می گویند در عالم بهشت و دوزخی است

دوزخ از قهر تو شد پیدا بهشت از خوی تو

در همان روزی که یزدان چرخ را فرمود خلق

کرد قامت را دوتا تا بوسد او زانوی تو

اول هر ماه هرگز بدر کی گردد هلال

گر بدو ناید اشارت ازخم ابروی تو

تو چو خورشید درخشانی و من حربا صفت

تو به هر سو که‌آوری رو روی آرم سوی تو

فی المثل میل ار به لعب صولجان و گو کنی

آسمان را آرزو آید که گردد گوی تو

همچو یعقوب از غم یوسف شم از گریه کور

کی شود یارب که افتد چشم من بر روی تو

گر بلنداقبال را از وصل سازی سرفراز

فخر بر گردون کند بر آفتاب و ماه ناز

کافرم خوانند اگر گویم خدا باشد علی

نه خدا باشد علی نه زو جدا باشد علی

هیچ کاری را نکرده بی علی گویا خدا

خودخدا فرموده چون دست خدا باشد علی

هرکه را رنجی رسد او را علی گردد شفا

هرکه را دردی بود او را دوا باشد علی

ای دل از زندان تنگ گور در وحشت مباش

زآنکه درهر جا به هردل آشنا باشد علی

نیست پروا ز این که طومار عمل دارم سیاه

چون که دانم شافع روز جزا باشد علی

پاک یزدان هر چه عالم خلق فرمود و کند

رو به هر عالم که آری پادشا باشد علی

عالم و آدم سراسر چون همه فانی شوند

من ندارم شک به دل که‌آندم به جا باشد علی

تاخدا گوید که ملک از کیست او گوید ز تو

تا خدا باقی است گویا در بقا باشد علی

دو بیند از از علی کو را به حق نبود دوئی

پس به چشم سر ببین حق را که تا باشد علی

حرف حق از بس بلنداقبال گوید آشکار

عاقبت ترسم کشندش همچو منصوری به دار

بس پریشان روزگارم یا امیر المؤمنین

چاره‌ای فرما به کارم یا امیر المؤمنین

همچو فراری که او را نیست در آتش قرار

از غم دل بی قرارم یا امیر المؤمنین

دامنم شد چشمه‌ساری بس که از شوقت ز چشم

اشک‌ریز و اشکبارم یا امیر المؤمنین

غیر جرم الا گنه جز معصیت دون از خطا

روز و شب کاری ندارم یا امیر المؤمنین

دارم امید اینکه یزدانم ببخشد چون توئی

شافع روز شمارم یا امیر المؤمنین

وای بر حالم نباشی گر مرا فریاد رس

چون شود جا در مزارم یا امیر المؤمنین

چون به دل مهر تو دارم نه دگر باک از گنه

نه بود پروا ز نارم یا امیر المؤمنین

گر بگیرم آتش اندر کف نمی‌سوزد مرا

طلق بر دست ار گذارم یا امیر المؤمنین

مهر تو در خاصیت از طلق کی کمتر بود

تن به مهرت می‌سپارم یا امیر المؤمنین

چون بلنداقبال را مهر تو شدشامل به حال

آتش او را کی بسوزد این بود امری محال

خسته جانم یا امیر المؤمنین سندن مدد

ناتوانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد

سال و ماه و روز و شب ز اندوه و رنج و درد و غم

در فغانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد

از غم و درد وم حن گردیده چون سوهان به تن

استخوانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد

دامنم چون نافه پر خون گشته است از بس ز چشم

خون فشانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد

در زمستان چون شود روی گلستان در جهان

آنچنانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد

چون پر کاهی که آتش سوزدش از غم بسوخت

جسم و جانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد

دهر روئین تن مرا پنداشته است و گشته است

هفت خوانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد

روز محشر در سؤال و در جواب اَخرَس شود

چون زبانم یا امیرالمؤمنین سن دن مدد

در جزای جرمم اندر آتش دوزخ شود

چون مکانم یا امیرالمؤمنین سن دن مدد

در صف محشر که کس را نیست در دل فکر کس

یا علی آن دم به فریاد بلنداقبال رس

 
 
نسکبان اندروید