گنجور

بلند اقبال » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۱ - در مرثیه بر شهیدان کربلا

 

از دست ظلم شمر ستمگر به کربلا

گریان شدند مؤمن و کافر به کربلا

هرگز کسی ندیده و نشنیده در جهان

جوری که شد به آل پیمبر به کربلا

پنداشتی قیامت کبری پدید گشت

[...]

بلند اقبال
 

بلند اقبال » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۲ - وداع شاه شهید با اهل حرم

 

بر ذوالجناح شد چو شه بی‌سپه سوار

گفتی که آفتاب عیان شد ز کوهسار

کلثوم در برابرش آمد علم به کف

زینب به پیش مرکب او شد رکابدار

گفتش روی و می‌رودم روح از بدن

[...]

بلند اقبال
 

بلند اقبال » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۳

 

قوت اگر نیستت ز شیر وشکر

قوت روح هست خون جگر

کف بود جام آبخور گر نیست

جام بلور یا پیاله زر

در و گوهر گرت میسر نیست

[...]

بلند اقبال
 

بلند اقبال » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۴

 

زلفکان تومگر عطارند

کاینهمه مشک به دامان دارند

مشت موئی نه فزونند از بو

گوئی از مشک دو صد خروارند

گر بگوئیم که مشکند خطاست

[...]

بلند اقبال
 

بلند اقبال » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۵

 

ز زلف بی‌قرار یار دارم دل پریشان‌تر

ز مار زخم دارم بر خود از اندوه پیچان‌تر

به بخت خود به روز خود به حال خود به کار خود

بسی نالان‌تر از رعدم بسی از ابر گریان‌تر

به هرسو کآورم رخ بینم از بس پیل‌رفتاری

[...]

بلند اقبال
 

بلند اقبال » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۶

 

رود خون امسال شد جاری به فارس

الفت شه نیست پنداری به فارس

چون بلا پرسد کجا نازل شوم

سوی اوحکم آید از باری به فارس

فارس دار العلم واکنون فرق نیست

[...]

بلند اقبال
 

بلند اقبال » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۷

 

به گلشن شد وزان باد خزانم

شکست افسوس شاخ ارغوانم

مرا رخ سرخ‌تر از ارغوان بود

شد از غم زردتر از زعفرانم

مگر روئینه تن اسفندیارم

[...]

بلند اقبال
 

بلند اقبال » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۸

 

بس که ای زلف عنبرین موئی

عنبر افشان وعنبرین بوئی

گفتمت مشک چین خطا گفتم

که تو صد مشک چین به هر موئی

درشکنجی وپیچ وتاب مگر

[...]

بلند اقبال