عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین
اول دفتر سپاس حضرت دادار را
عیب پوش بندگان بخشندۀ غَفّار را
آنکه از کِتمِ عَدم آورد در صَحن وجود
آسمان ومهر وماه ثابت و سَیّار را
خالق یکتای بی همتا که بی عون و ظَهیر
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۲ - نَعت رسول (ص)
ساقیا باز از کَرَم برخیز و پرکن جام را
از دلم بِزدا به می، زنگ غم ایّام را
از نوای مُطرب، نوای چنگ وعودی ساز کن
از نوای نی، بیارا بزم خاص و عام را
چنگ درچنگ آور و کف در دفِ شادی بزن
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۳ - قصائد و غزلیات
نه عاشق است که فارغ بود ز سوی طَلب
نه صادق است که قانع شود به بویِ طَلب
اگر به سر، هوات هست و دست میرَسدت
مگیر چشم تمنّای دل، ز رویِ طلب
چو در کفِ مددِ وقت، هست چوگانی است
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۴ - شعر دوم
دل از غم یار، بی قرار است
و زآتش هِجر، پر شرار است
بیچاره دلم اسیر یاری است
کَش کُشته و مرده صد هزار است
بلبل همه نالد از غم گل
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۵ - شعر سوم
مرا در کعبۀ دل، کوی آن دل آرام است
به مَأمَن دِگرم کی قرار و آرام است
هلاک حائری آخر چه خوش به دست تو شد
فدای عشق تو گردم که خوش سرانجام است
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۶ - شعر چهارم
صبا به لطف بگو از دو زلف یار، حدیث
بیار چه داری از آن جَعد مُشکبار، حدیث
زبوی گیسوی مشگین او حکایت کن
بگو ز نافۀ آن آهوی تتار، حدیث
خبر ز حال پریشان من به یار ببر
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۷ - شعر پنجم
تا مُسَّلم در وجودم عشق را شد تخت و تاج
حاکمِ مَعزول عقلم میدهد باج و خراج
وه چه خوش دُکّان عشق و مستیام رونق گرفت
شکر للِّه یافت بازار جنون ما رواج
تا که ما را کار افتاده است با سلطان عشق
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۸ - شعر ششم
خاصّان خدا اسیر دام دگرند
سرگرم و خوش و مست، زجام دگرند
از جنّت و دوزخ خبریشان نبود
از هر دو برون و در مقام دگرند
ننگ است بنزد عاشقان نام نکو
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۹ - شعرهفتم
دل اسیر خطت ای تَرک پسر باید کرد
پیش تیرمژهات سینه سپر باید کرد
از پی گندم خالت، دل و دین باید داد
اندر این مسئله تقلید پدر باید کرد
در ره منزل معشوق، دو صد دامِ بلاست
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۱۰ - شعر هشتم
بویِ جانان یافت جان، از نَکهَتِ صبح وصال
بهتر از آن بوی، بوی مُشگآمیزی نبود
بی نیازم کرد و عزّت داد حق، بی مال و یار
هیچ بالاتر از آن، اِکرام و تعزیزی نبود
هم زِ زَهرِ زَهرۀ گیتی مرا پرهیز داد
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۱۱ - شعر نهم
معشوق اگر به عاشق مسکین جفا کند
آخر دَمی رعایت اهل وفا کند
بادِ صبا، زطُرّۀ آن جَعد مُشگبار
هرصبحدم حکایت لطف هوا کند
زد چترِ نازِ گل، به چمن بلبل از نیاز
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۱۲ - شعر دهم
دست طلب ز دامن مردان ره مگیر
در تنگنای جسم، مکن روحی را اسیر
گر وعده به خواب دهندت، مرو بخواب
بیدارِ کار باش که اَللّطیف کالبَشیر
اِبشر بما یُبشّرک الشیخ فی المنام
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۱۳ - شعر یازدهم
ای حُسن تو را دیدۀ ما گشته پدیدار
گردیده نباشد که کند حُسن تو اِظهار
خورشیدِ جمالِ همه خوبان جهان را
از دیدۀ عشّاق بود گرمیِ بازار
خود آئینهای در دو جهان حسن تو را نیست
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۱۳ - شعر یازدهم
از جلوۀ حُسن تو مُنوّر شده اَبصار
و زجلوۀ حُسن تو به جَنَّت شده نُظّار
حُسن تو بود ظاهر و هم مُظهر خوبان
حاشا که بود حُسن تو محتاج به اِظهار
شِرک است که با دیده بخوانیش هویدا
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۱۴ - شعر دوازدهم
در برِ یاری و به خود مشغولی
ای عجب باده نوشی و هُشیار
مستی و هستی، این چه بوالهَوسی است
بگذر از این و گرنه آن بگذار
گر تو مستی زخُم بادۀ عشق
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۱۵ - شعر سیزدهم
جان به لب آمده عمریست بکار دل خویش
شدهام خسته وهیچم نرود کار از پیش
دست، بردامن هرکس زدم و سود نکرد
غرقه ناچار زند دستِ ارادت به حَشیش
نشود بر سر این گلّه شبانی، نبود
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۱۶ - شعر چهاردهم
هزار شُکر خدا را که دست تو نرسید
و گرنه لیشته بودی تو کون کاسۀ آش
چه حکمت است درون، در کُمونِ کاسۀ آش
که عقلها شده مستِ جنونِ کاسۀ آش
به گردِ کاسۀ آش، آشتیّ و یک جهتی است
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۱۷ - شعر پانزدهم
ازعَدم آمده را راحله و زاد عدم
این نیستانِ عدم را، نی دلشاد دم
مطلب خسرو و فرهاد، لب شیرین بود
لب شیرین عدم و خسرو و فرهاد عدم
قیس مسکین که شد از طُرّه لیلی مجنون
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۱۸ - شعر شانزدهم
بسی اندیشهها بر صفحۀ خاطر، رقم کردم
زِسیلاب سرشگ این چشمه ها را همچو یَم کردم
به صحرای خیال، خود بسی تخم اَمل کشتم
درو ناکرده محصولی، از آن عزم عدم کردم
من ازگلزارلاهوتی، شَمیم مشگ آمیزم
[...]
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۱۹ - شعر هفدهم
تا آنکه پریشانِ خیالِ تو شُدستم
رفته است سرِ رشتۀ تدبیر زِ دستم
آنسان که وجود تو بُود ای بُتِ طَنّاز
ازهستی من هیچ نه پیداست که هستم
برخواستم ازهر چه وعمری به ارادت
[...]
