گنجور

 
عبدالرحیم حائری

دل از غم یار، بی قرار است

و زآتش هِجر، پر شرار است

بیچاره دلم اسیر یاری است

کَش کُشته و مرده صد هزار است

بلبل همه نالد از غم گل

گل را چه غم از، غمِ هَزار است

تا بسته دلم به تار زُلفش

در سر هوس نوای تار است

این مَردم دیدۀ فِکارم

پیوسته براه، انتظار است

در راهِ طلب سرِ ارادت

بنهاده به خاک رهگذار است

دوشینه زدیم‌ جامی و چَشم

ز آن باده هنوز، در خمار است

ای دل چه کنی دراز دستی

با طُرّۀ او ترا چه کار است

در پرده سخن بگو که منصور

از پرده دری به روی دار است

دائم دل حائری ازاین درد

افسرده وخسته و فِکار است

 
 
نسکبان اندروید