گنجور

 
عبدالرحیم حائری

تا مُسَّلم در وجودم عشق را شد تخت و تاج

حاکمِ مَعزول عقلم می‌دهد باج و خراج

وه چه خوش دُکّان‌ عشق و مستی‌ام‌ رونق‌ گرفت

شکر للِّه یافت بازار جنون ما رواج

تا که ما را کار افتاده است با سلطان عشق

نیست ‌باسرهنگ‌ عقلِ خودپرستم، احتیاج

در طریق عشقِ خوبان دل قوی دار و مترس

در صراط‌ المستقیم عشق نبود اِعوجاج

مِی ‌دوای مردم خام است و نیکو داروئیست

جز به این دارو نشاید کرد زاهد را علاج

حائریِ ‌فرزانه ‌تا کی عشقبازی می‌کنی

عقل را با عشق نبود، اِختلاط و اِمتزاج

 
 
نسکبان اندروید