تا مُسَّلم در وجودم عشق را شد تخت و تاج
حاکمِ مَعزول عقلم میدهد باج و خراج
وه چه خوش دُکّان عشق و مستیام رونق گرفت
شکر للِّه یافت بازار جنون ما رواج
تا که ما را کار افتاده است با سلطان عشق
نیست باسرهنگ عقلِ خودپرستم، احتیاج
در طریق عشقِ خوبان دل قوی دار و مترس
در صراط المستقیم عشق نبود اِعوجاج
مِی دوای مردم خام است و نیکو داروئیست
جز به این دارو نشاید کرد زاهد را علاج
حائریِ فرزانه تا کی عشقبازی میکنی
عقل را با عشق نبود، اِختلاط و اِمتزاج



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.