گنجور

 
عبدالرحیم حائری

تا مُسَّلم در وجودم عشق را شد تخت و تاج

حاکمِ مَعزول عقلم می‌دهد باج و خراج

وه چه خوش دُکّان‌ عشق و مستی‌ام‌ رونق‌ گرفت

شکر للِّه یافت بازار جنون ما رواج

تا که ما را کار افتاده است با سلطان عشق

نیست ‌باسرهنگ‌ عقلِ خودپرستم، احتیاج

در طریق عشقِ خوبان دل قوی دار و مترس

در صراط‌ المستقیم عشق نبود اِعوجاج

مِی ‌دوای مردم خام است و نیکو داروئیست

جز به این دارو نشاید کرد زاهد را علاج

حائریِ ‌فرزانه ‌تا کی عشقبازی می‌کنی

عقل را با عشق نبود، اِختلاط و اِمتزاج

 
 
خواجوی کرمانی

شمع مه بین در گداز از حسرت تحت السراج

بارگاه مرشدی ز ایوان کیوان جسته باج

این چه درگاهست از او ایمان و عرفانرا رواج

قیصر و خاقان بسکّانش فرستاده خراج

نظام قاری

شاه حسنی از تو یابد زیب و زینت تخت و تاج

میفرستند از بهشت عدن حورانت خراج

شاه کمخا از سجیف و یقه دارد تخت و تاج

از برای دکمه اش دریا فرستد در خراج

محترم کرباس زردک بهر روی صوف شد

[...]

اسیری لاهیجی

جان ما را در ازل دادند با عشق امتزاج

دایما سودای عشق اوست زانم در مزاج

گشته ام سودایی عشق رخ و زلف حبیب

جز می لعلش ندانم درد سودا را علاج

عقل را بگذار و در بازار عشق آنگه درآ

[...]

فضولی

حقه لعل لبش صد درد دارد در علاج

او ز ما مستغنی و ما را باو صد احتیاج

مه بمحمل می رود منزل بمنزل غالبا

ز آفتاب عارضت دارد تغیر در مزاج

عکس خالت هست در لوح بیاض دیده ام

[...]

یغمای جندقی

بدعت اشرار با رونق پذیرای مزاج

و از لجاج شرع احمد بی رواج

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه