گنجور

 
عبدالرحیم حائری

بسی‌ اندیشه‌ها بر صفحۀ خاطر، رقم‌ کردم

زِسیلاب سرشگ این‌ چشمه ها را همچو یَم‌ کردم

به ‌صحرای‌ خیال، خود بسی ‌تخم‌ اَمل‌ کشتم

درو ناکرده محصولی، از آن عزم عدم ‌کردم

من ازگلزارلاهوتی، شَمیم مشگ‌ آمیزم

به خارستان ناسوتی، چرا رسم علم کردم

نیم نامحرم، ازخاصان درگاه شهودستم

چرا خود را در این‌ خاکی ‌سرا،نامحترم‌ کردم

گمانِ بد چه اندیشی‌ به ما ای زاهدِ خودبین

که ‌من‌ خود خاکِ آدم را به آب صُنع، نم کردم

به‌ ساغرخانۀ وحدت‌ دمی‌ بخرام ‌و جامی‌ زن

در آنجا من دِماغ خود، تر از جام قِدَم کردم

ز حال‌ ما چه‌ می‌خواهی ‌برو زاهد به‌ کارخود

که من صد باره این طومار تقوی را قلم‌ کردم

بنامم کِلْکِ تقدیرش رقم زد نامۀ رندی

در این اندیشه‌ها من از چه خود را متّهم ‌کردم

زمن ‌بپذیر پند و ساغرِ مینای‌ می‌ درکش

کز آن من حائری را محرم راز حَرَم‌ کردم

 
 
بیدل دهلوی

مژه خواباندم و دل را به جمعیت علم کردم

تماشا پرگرانی داشت بر دوشی‌که خم‌کردم

ز دور ساغر امکان زدم فال فراموشی

بر اعداد خیال این حلقه صفری بود کم کردم

به خواب زندگی دیدم سیاهی کم نمی‌گردد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
رضاقلی خان هدایت

ز خاموشی بریدم من زبان هرزه گویان را

دو لب برهم نهادم کارشمشیرِ دودم کردم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه