جان به لب آمده عمریست بکار دل خویش
شدهام خسته وهیچم نرود کار از پیش
دست، بردامن هرکس زدم و سود نکرد
غرقه ناچار زند دستِ ارادت به حَشیش
نشود بر سر این گلّه شبانی، نبود
بجزاین گرگ صفت مردم، در صورت میش
من نگویم سخنی شکوه نسازم ز کسی
آنقدَر بس که نکردند دوای دل ریش
تا اشارت شدم از غیب به آن فُلک نجات
او در این وَرطه رهانَد مگرم زین تشویش
رحم بر حال پریشانِ من آور که نکرد
هیچکس رحمتی از لُطف بر این حال پریش
گر توام دست نگیریّ و عنایت نکنی
به خداوند کنم شِکوۀ خود با کم و بیش
که تو بر حائری و اهل کرم باش گواه
خواست امداد و نکردند به هِمّت مَددیش


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا تو آن خیش ببستی به سر اندر، پسرا
بر دلم گشت فزون از عدد ریشهش ریش
ماهرویا، به سر خویش، تو آن خیش مبند
نشنیدی که کند ماه تبه جامهٔ خیش ؟
رزبان تاختنی کرد به شهر از رز خویش
در رز بست به زنجیر و به قفل از پس و پیش
بود یک هفته به نزدیکی بیگانه و خویش
ز آرزوی بچهٔ رز، دل او خسته و ریش
این منم یافته مقصود و مراد دل خویش
با حوادث شده بیگانه و با دولت خویش
وین منم دیده و دل کرده پس از چندین سال
روشن و شاد به دیدار ولینعمت خویش
صدر اسلام عمادالدینْ بوبکر که هست
[...]
گردن افراشتهام بر فلک از طالع خویش
کاین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش
عمرها بودهام اندر طلبت چارهکنان
سالها گشتهام از دست تو دستاناندیش
پایم امروز فرورفت به گنجینه کام
[...]
اشتیاقی به مرادی نفروشد درویش
ور بود تشنه جگر چشمهٔ حیوان در پیش
لذت آب ز سیراب نباید پرسید
این سخن خوش بود از تشنه جیحون اندیش
ذوق آن حال کسی راست که از نوش وصال
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.