جان به لب آمده عمریست بکار دل خویش
شدهام خسته وهیچم نرود کار از پیش
دست، بردامن هرکس زدم و سود نکرد
غرقه ناچار زند دستِ ارادت به حَشیش
نشود بر سر این گلّه شبانی، نبود
بجزاین گرگ صفت مردم، در صورت میش
من نگویم سخنی شکوه نسازم ز کسی
آنقدَر بس که نکردند دوای دل ریش
تا اشارت شدم از غیب به آن فُلک نجات
او در این وَرطه رهانَد مگرم زین تشویش
رحم بر حال پریشانِ من آور که نکرد
هیچکس رحمتی از لُطف بر این حال پریش
گر توام دست نگیریّ و عنایت نکنی
به خداوند کنم شِکوۀ خود با کم و بیش
که تو بر حائری و اهل کرم باش گواه
خواست امداد و نکردند به هِمّت مَددیش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.