گنجور

 
شاطر عباس صبوحی

دلم فتاده بر آن زلف پرشکن که تو داری

قرار برده ز من آن لب و دهن که تو داری

لبت چُو غنچه، رُخَت چون بنفشه، زلف چُو سنبل،

کسی ندیده از این خوبتر چمن که تو داری

ز بوی پیرهنت زنده می‌شود دل مرده

چه حکمت است در این بوی پیرهن که تو داری

کجاست شهر و دیار و کجا بود وطن تو

خوشا به مردم آن شهر و آن وطن که تو داری

مرا غلام خودت کن که هیچ خواجه ندارد

چنین غلامِ هنر پیشه ای ،  چُو من که تو داری

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ترکی شیرازی

دلم فتاده در آن زلف پر شکن که تو داری

قرار بده ز من، آن لب دهن که تو داری

قدت چو سرو، خطت چون بنفشه، زلف چو سنبل

کسی ندیده از این خوبتر چمن که تو داری

عجب ز فتنه این چشم فتنه بار تو دارم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه