گنجور

 
شاطر عباس صبوحی

دلی که در خم زلف تو شانه می‌طلبد

چو طایری است که شب، آشیانه می‌طلبد

ز شوق خال تو، دل می‌تپد در آن خم زلف

حریص بین، که به دام است و، دانه می‌طلبد

دلم به خانه خرابی خویش می‌گرید

چو بهر زلف تو مشّاطه شانه می‌طلبد

ز بهر کشتنم این بس که دوستدار وی ام

دگر چرا پی قتلم، بهانه می‌طلبد

چو مفلسی است که خواهد ز ممسکی نعمت

کسی که راحتی از این زمانه، می‌طلبد

هزار مرتبه بستی به روی من در و باز

دلم گشایش از این آستانه می‌طلبد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

به دیده و دل من دوست خانه می طلبد

چرا در آتش و آب آشیانه می طلبد؟

زبان بسوخت ز آه و ز بهر شرح فراق

لبم ز جان پر آتش زبانه می طلبد

دلم به سوی بتان میل می کند وانگاه

[...]

صائب تبریزی

نه موج از دل دریا کرانه می طلبد

که بهر محو شدن تازیانه می طلبد

منم که بیخبرم در سفر ز منزل خویش

و گرنه تیر هوایی نشانه می طلبد

گهر صدف طلبد، تیغ آبدار نیام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه