گنجور

غزل شمارهٔ ۱۷ - دل درویش نوازت

 
شهریار
شهریار » گزیدهٔ غزلیات
 

ای چشم خمارین تو و افسانه نازت

وی زلف کمندین من و شبهای درازت

شبها منم و چشمک محزون ثریا

با اشک غم و زمزمه راز و نیازت

بازآمدی ای شمع که با جمع نسازی

بنشین و به پروانه بده سوز و گدازت

گنجینه رازی است به هر مویت و زان موی

هر چنبره ماری است به گنجینه رازت

در خویش زنیم آتش و خلقی به سرآریم

باشد که ببینیم بدین شعبده بازت

صد دشت و دمن صاف و تراز آمد و یک بار

ای جاده انصاف ندیدیم ترازت

شهری به تو یار است و غریب این همه محروم

ای شاه به نازم دل درویش نوازت



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

saman نوشته:

بی نظیر است.
ما داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک پرانی میکند.

👆☹

saman نوشته:

ما(به)داغ…
از خود استاد

👆☹

حورa نوشته:

شهریار عاشق ثریا بود و عاقبت هم به او نرسید
و قلبش تکه تکه شد…

👆☹

علیرضا نوشته:

شهری به تو یار است و غریب این همه محروم
ای شاه به نازم دل درویش نوازت
خیلی زیباست

👆☹

ف. نوشته:

واقعا از حسن دقت در انتخاب اشعار و زحمتی که بابت درج آن می کشید سپاسگزارم.خدایتان توفیق دهاد.

👆☹

Saeed نوشته:

شهریست به هم یار و من یک تنه تنها
ای دل به تو باکی نه که پاک است حسابت

👆☹

اصغر نوشته:

دنه به به

👆☹

گنجور رومیزی