گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی
 

مرا گفت یاری که ای یار ما

اگر یار مائی بکش بار ما

برو مایه و سود دکان بمان

گرت هست سودای بازار ما

بیا قول مستانهٔ ما شنو

بخوان از سر ذوق گفتار ما

نداریم ما کار با کار کس

ندارد کسی کار با کار ما

چه بندی تو نقش خیالی به خواب

نظر کن درین چشم بیدار ما

اگر رند مست و حریف خوشی

بیابی مرادی ز خمار ما

سزاوار ما نیست هر بنده ای

بود سید ما سزاوار ما