لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی

آفتاب رخش جهان بگرفت

مهر رویش جهان جان بگرفت

موج زد بحر عشق و از موجش

آب حیوان جهان روان بگرفت

صورت عشق آشکارا شد

روی معنی از آن نشان بگرفت

آینه چون خیال او بنمود

به خیالش خیال از آن بگرفت

آتش شمع عشق رخسارش

جان پروانهٔ جهان بگرفت

دل ز جان سر به پای عشق افکند

دامن شاه مهربان بگرفت

عین عشق است جان سید از آن

عین او عالم عیان بگرفت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

صیت شرعش همه جهان بگرفت

هم زمین و هم آسمان بگرفت

نظامی

شاه را آن سخن چنان بگرفت

کز دلش در میان جان بگرفت

عراقی

خیل حسن تو ملک جان بگرفت

صیت حسنت همه جهان بگرفت

خواجوی کرمانی

سنبلش برگ ارغوان بگرفت

سبزه اش طرف گلستان بگرفت

بر شکر طوطیش نشیمن کرد

بر قمر زاغش آشیان بگرفت

دور از آن روی بوستان افروز

[...]

سیف فرغانی

دلم از کار این جهان بگرفت

راست خواهی دلم ز جان بگرفت

مدح سعدی نگفته بیتی چند

طوطی نطق را زبان بگرفت

آفتابیست آسمان بارش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه