گنجور

غزل شمارهٔ ۱۹۱

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

هرچه می بینی همه نور خداست

تا نه پنداری که او از ما جداست

دیدهٔ دل باز کن تا بنگری

روی جانانی که نور چشم ماست

جز صفات ذات او موجود نیست

ور تو گوئی هست آن عین خطاست

ما و او موجیم و دریا از یقین

کثرت و وحدت نظر کن از کجاست

آشکارا ونهان دیدم عیان

صورت و معنی و جان و دل خداست

هر که او بینای ذات او بود

دیده از نور صفاتش با صفاست

طالب و مطلوب نبی است و ولی

کفر و ایمان زلف و روی مصطفاست

من چو منصورم روم بر دار عشق

بر سردار فنا دار بقاست

خود تو را گفتن روا نبود چنین

لیک چون امرت مرا گفتن رواست

مستم از جام شراب لم یزل

نقلم از لعل لب آن دلرباست

عاشق و معشوق عشقم ای عزیز

نعمت اللهم چنین منصب کراست

 


🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کتابخانهٔ گنجور