گنجور

 
جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی
 

عشق تو همچون قضا فرمانرواست

وصل تو همچون قدر مشکل گشاست

لعل میگونت بسرخی میزند

سرخیش زانست کاندر خون ماست

عشق تو زر کرد رنگ روی من

این نه عشقست ای پسر این کیمیاست

گفتی از تو جان و ازمن یک نظر

اینچنین اسراف کردن هم خطاست

محنت من دایم از دل خاستست

خشم تو باری ندانم کز چه خاست

گفتی ای بدعهد برگشتی ز ما

هم مرا بدعهد خوان فرمان تراست

رخ مگردان چون مرا بینی زدور

بی سبب اعراض نوعی از جفاست

چند گوئی صبر باید کرد چند؟

من ندانم صبر زندانت کجاست